سلام به همه عزیزان

به وبلاک بهســــــــــــــــــودیان خوش آمدید

Monday, October 18, 2010

کوچی های طالبی یکی ازعوامل نا امنی ها در افغانستان

کوچيگري يک شيوه زندگيست که بربنياد،عقب ماندگی هاي اقتصادي،اجتماعي استوار بوده وساختار کنونی کوچيگري با بحران شديد درونی ومناسبات باغيرکوچيها و مردم بومی مواجه اند که نمي تواند پاسخگوی زندگی عصر کنونی باشد.
زیرا کوچي ها امتيازات خارج از چوکات عدالت و قوانین بشری مي خواهند، که در يک جامعه دموکرات با اصل عدالت و برابری در تناقض و ضدیت کامل قرار دارد و نظام های استبدادی تک قومی سالهای طولانی است که از کوچیگری بعنوان یک استراتژی و ابزار سیاسی علاوه بر تشدید تضادهای نژادی- قومی و مذهبی، مسایل اقتصادی و غصب اراضی استفاده که بارها منجر به تصفیهء قومی و نسل کشی‌ اقوام محروم افغانستان شده است.

تهاجم کوچی های پاکستانی اقلا بیش از یکصد و سی سال قبل با حمایت حکومت های خاندانی و تک قومی افغانستان آغاز و پس از گسیست حکومت های قبیلوی در افغانستان، با اضافه نو سال حکومت فعلی، که در طی مدت یک دهه اخیر تروریست ها و بنیادگراهای پشتون خواه طالبی باحمایت مالی و تسلیحاتی سازمان استخبارات نظامی پاکستان، همه ساله در فصل گرما، هجوم مسلحانه را در مناطق هزاره نشین و صفحات شمال کشورانجام می دهند چون استخبارات نظامی پاکستان حامی اصلی کوچی های طالبی و پیشقراول دهشت افگنی و بی ثباتی در منطقه بوده.که در فصل گرمای امسا ل نیز، با شدت بیشتر از سا ل پار طالبان در لباس کوچی همراه با تسلیحات ثقیله و خفیفه در ولسوالی های بهسود و دایمرداد ولایت وردک حمله نمودند و دامنهء هجوم آنان حتی چندی پیش درغرب شهر کابل در پایتخت کشور نیز کشانده شدند.


معضلهء کوچی ها درافغانستان نه تنها مشکل یک و یا دو قوم نیست، بلکه اکنون بحیث یک معضلهء گسترده ملی درسطح کشور مطرح است چون کوچی های طالبی اکنون به یک نیروی نظامی تروریستی تبدیل ویکی ازعوامل عمدهء جنگ و خشونت بوده که بهترین عامل قاچاق مواد مخدر، سلاح و احجار قیمتی و آثار تاریخی افغانستان هستند.

مافیای مواد مخدرکوچی های طالبی را جزء پروسه کاری شان ساخته که با استفاده از مصؤنیت و امتیازاتی که از جانب دولت ها برای کوچی ها داده می شود، در انتقال مواد مخدر از یکجا به جای دیگر از آنها استفاده به عمل می آورند.

نهادهای امنیتی افغانستان در سال های اخیر بارها سلاح، مواد مخدر و احجار قیمتی را از میان اجناس کوچی های مسلح طالبی کشف کرده که متاسفانه اکثرا متخلفین کوچی دوباره رها شده اند.

استفاده استخباراتی از کوچی های پاکستانی از ارزان ترین شیوه های کاری دستگاه های استخبارات پاکستان و کشورهای غربی است.
زیرا کوچی های پاکستانی پشتون تبار حق دارند که بدون ارائه اسناد از مرز افغانستان و پاکستان رفت و آمد کنند و به دورترین روستا های افغانستان بروند و در آنجا بود و باش داشته باشند.
کوچی ها از وضع منطقه ، مردم ، اراضی و همه خصوصیات محلی مردم بومی آگاهی پیدا می کنند که می توانند این معلومات را در اختیارکسانی که به آن ضرورت دارند قراردهند.

کوچی ها مالیه نمی پردازند، گمرک را نمی شناسند و کاروان های شتر را از کشوری به کشور دومی انتقال می دهند.

حالا که کوچی ها از موترهای پیک آپ مانند گروه طالبان استفاده می کنند، عملیات قاچاق به مراتب سریعتراجراشده می تواند که گردانندگان وعوامل تجارت افراد انتحاری می توانند، متاع خونین شان را در لباس مصؤن کوچی های پاکستانی داخل افغانستان کرده و به هر نقطه افغانستان برسانند.
کوچی های پاکستانی قادرند که جواسیس مسلکی خارجی را با خود از یک کشور بکشور دومی آنها را در لباس کوچی مخفی نمایند. پس کوچی گری بهترین وسیلهء ستر و اخفای جنایت، قاچاق و موضوعات استخباراتی می باشد و همچنان یکتعداد از سناتوران انتصابی مجلس سنا و ده فیصد اعضای پارلمان را نیز کوچی ها تشکیل می دهند که متاسفانه این حق نا مشروع از طرف حاکمیت کنونی برای کوچی های طالبی داده شده است. درحالی که کوچی های پشتون تبار اکثرا اتباع پاکستانی بوده و برخی از آنان ما لک بلند منزل ها ، سرای ها ، ترانسپورت های باربری درشهرهای بزرگ پاکستان و افغانستان اند. درحالی که کوچی های پشتون تبار پاکستانی یکبار در محلات زیست دایمی و بار دوم بحیث کوچی از حق رای دهی در انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری استفاده می کنند.
بناء اگرکوچی هاجزء مردم افغانستان باشند، در روز رأي ‌گيري در هر منطقه‌ اي كه به سر مي برند، بايد به يكي از نامزد‌هاي دلخواه خود از همان منطقه رأي بدهند و در غیر آن هیچ گونه تناسب و توجيه معقولي با معیارهای جهانی از لحاظ حقوقی برای دادن رای در هنگام انتخابات ندارند.

نزاع طالبان در لباس كوچي با اقوام غیر پشتون قبل از آنكه اختلافات ميان قومی باشد بیشتر، ريشه هاي سياسي دارد. اقوام غیر پشتون و بخصوص مردم هزاره طی مدت تقریبا چندین دهه گذشته با سرکوب شدید از طرف کوچی های مسلح پاکستانی مواجه بوده اند، متاسفانه واکنش خشن وخون بار حکومت های استبدادی و خاصتا حکومت فعلی در جریان تهاجم کوچی های پاکستانی بی تردید عقده ها را تشدید و کینه های مردم بومی آسیب دیده را ژرفا داده است.

گرچه امسال که هنوز دود خانه های سوخته کجاب بهسود و دایمیرداد خاموش نشده، بود که دود دشت برچی برهوای دموکراسی وحقوق بشر جامعه مدنی قانون سالاری حکومت آقای کرزی بلند شد. چنانچه جمعه خونین دشت برچی کابل عبرت نا پذیری دستگاه سیاسی کشور را نشان داد که بازهم به سرکوب و خشونت روی آوردند. افسوس که پليس تأمين امنيت، بجاي از بين بردن و كاهش نزاع ، ديوانه ‌وار به روي مردم محلی آتش كينه و نفرت تهي ازانسانيت خويش را در قالب فير گلوله و آتش به سينه ‌هاي جوانان اين مرز بوم خالی نمودند که در نتیجه تعدادی از مردم بی گناه کشته و زخمی شدند، ولی متأسفانه بنا بر نفوذ فراوانی که طالبان نیکتائی پوش و دیگر داعیه داران نظام تک قومی بالای برخی از مقامات دولتی نظام کنونی دارند در مورد این فاجعه بشری و نسل کشی مردم هزاره بجرم هزاره بودن در قرن بیست و یکم چشم‌ پوشی حیرت انگیزی حکومت کنونی از خودها تبارز دادند. اما وجدان بیدار بشری فاجعه نسل کشی مردم هزاره را بوسیله کوچی های طالبی از نظرمجامع بین‌المللی مردمان جهان و افغانستان پوشیده باقی نمانده و نباید بنا براعمال نفوذ لابی های نظام تک قومی افغانستان و طرفداران اندیشه طالبی به فراموشی سپرده شود.

دولت فعلی قصد دارد ضمن برهم زدن امنیت و ثبات روانی اقوام غیر پشتون پلان تصفیه قومی را درهزاره جات ، کابل ، صفحات شمال و یا در دیگر مناطق افغانستان عملی و تطبیق نماید. چون می خواهد برای تداوم سیاست های قومی خود از کوچی های مسلح پاکستانی در خط مقدم بحیث پیش قراول طالبان بسوی مرکز و شمال بحیث ابزار و لشکر قومی و نیروهای مصرفی استفاده و ساختارهای خون آلود و شکننده اجتماعی و سیاسی را در کشورما ایجاد نمایند.

از جریانات اخیر و بازی های نفرت انگیز حکومت تک قومی کابل پیدا است که سیاست دشمنی با اقوام محروم هر روزی که می گذرد اوج بیشتر گرفته که دراستقامت های مختلف هدف اقدامات نفاق افکنانه سیاسی ، نظامی و تروریستی قرار می گیرند ولی متاسفانه نیروها و رسانه های کشورهای غربی در افغانستان نیز مهر سکوت برلب زده کشتار و تجاوز آنها را تماشا می کنند که بجای جلوگیری از جنایت زمینه های جنایت برای کوچی های طالبی مساعد می گردد. بناءجامعه هزارهء افغانستان، به برخورد جدید و نو نیاز دارد که اجراکننده های آن باید همهء افراد مستعد جامعه اعم از راست و چپ، اثناعشری و اسماعیلیه، پیرو برنا، زن و مرد، حزبی و مستقل، مهاجر و متوطن تشکیل تا از این طاعون سرطانی یک قرنهء کوچی های پاکستانی پشتون تبار که هرسال در مناطق گوناگون سرزمین هزارستان غارت ، قتل عام و زمین سوخته را بالای مردم بی دفاع و مظلوم آن عملی می کند متحد گردیده و منحیث وظیفهء انسانی و اسلامی خویش این رسالت تاریخی را برای جلوگیری و افشای جنایات بشری کوچی های پاکستانی درهزارستان مبارزهء سازمان یافته و متشکل را در ابعاد گوناگون علیه این زخم خون چکان انجام دهند و نگذارند که بیشتر ازین فاجعه تهاجم کوچی های پاکستانی درین سر زمین همه ساله تکرار و تداوم پیدا نماید.

هفدهم -ماه- اکتوبر – سال 2010

محمدعوض نبی زاده

Sunday, October 17, 2010

قتل عام مردم هزاره ومعضلهء کوچیها

محمد عوض نبی زا ده



قتل عام مردم هزاره ومعضلهء کوچیها درین ساحه



تاریخ افغانستان از واقعیت های ظالمانه مشبوع است - زمامدار در جامعه قبیلوی مظهر وخلیفه دین و روحانی مجری احکام – تلقین گروتفسیر کننده دین است تا ریخ قبیلوی گنجا یش نو پذیر ی را ندارد ومعبد کهنه ها و مدفن نو ها است. بایاد آوری این رویدادهای تلخ تاریخ به این نتیجه روشن میتوان دست یافت که بدون تأمین برابری حقوق سیاسی میان گروههای قومی واقلیتها ی ملی ومذهبی افغانستان جامعه ء بلادیده ما از ستم اجتماعی ونابرابری ملی نجات ورهایی نمی یابند فرآیند رشد مستقل ملی ووحدت ملی کشور کثیرا لملة ما کند و رنجهای مردم ما دراز تر میشود. - رویدادهای چنددهه اخیر بوضوح کامل آشکار ساخت که سلاطین، شاهان وامیران به مقصد جاودانه ساختن تاج وتخت و قدرت برای خاندان خود ها و برای بهره کشی ازتوده های مردم کشور، فرزندان وطن را در جهل وتاریکی قرون وسطایی نگه میداشتند.

طوریکه امیر عبدالرحمن بیش از شصت ودو فیصدنفوس مردم هزاره را قتل عام کرد و عده کثیری خانواده های مردم هزاره را از مناطق هزاره نشین ولایات ارزگان – زابل - قندهارو هیلمنداز زاد گاه وسرزمین آبائی شان مجبور به کوچ اجباری نمودند. بدون شک امیر عبدالرحمان سیاه ترین چهره و جابر ترین فرد در تاریخ سیاسی معاصر افغانستان است.او برای تثبیت و استحکام قدرت خویش بیشترین کشتار و بد ترین جنایات را مرتکب گردید. 62فیصد جامعه هزاره به دست او قتل عام گردید. هزاره جات با تمام منابع اقتصادی، انسانی و فرهنگی آن نابود و تاراج شد و بیشترین ساحات و زمینهای های حا صل خیز آن توسط لشکر امیر پس از نابودی و فرار ساکنان آن برای همیشه غصب شد. · نسل کشی و بدرفتاری عبدالرحمن خان در مقابل مردم زحمتکش هزاره و آواره ساختن آنها از محل بود و باش شان و مباح ساختن تصاحب دارايی منقول شان بنام غنيمت و توزيع زمين مزروعی وعلفچر آنها به فاتحين، گناه نابخشودنی و خصومت نژادی است و چگونه اين زيان به بازمانده گان آن مردم جبران می گردد ؟! چنانچه که اکنون هم تنازعات و اختلافات برسر همان علفچرها که پيامد عملکردهای زمامداران پيشين است وجود دارد. جنون و جنایت عبدالرحمان تا آن حد بوده که از سر انسان کله منار بسازد.در کتاب" کله منار ها در افغانستان" موارد متعدد از کشتار و کله منار های که توسط امیر عبدالرحمان بنا شده ذکر گردیده است ولی عبدالرحمان در خاطراتش فقط به یکی از آنها اعتراف نموده است.در جنگهای هزاره جات "از طرف دشمن سه هزار نفر درمیدان جنگ کشته شد...من حکم دادم منار از سر های مقتولین دشمن سا زند تا بقیه خائف شوند."(تاج التواریخ ص 39)

در زمان نادر خان نا رضایتی ها بالا میگرفت و اژدهای خون آشام خانواده نادری سردار محمد هاشم صدر اعظم هر روز سرهای مبارزین ضد استبداد ووطنپرستان و بخصوص مبارزین مردم هزاره رااز تنها ی شریف شان جدا میکرد و بازار چوب زدن ها – قین وفانه ها – روغن داغ کردن ها- واسکت بریدن ها- ناخن کشیدن ها – چانواری کردن ها و به دار آویختن ها کاملآ گرم بود. درین بازار خونین - فقط تاجران خون و جواسیس نفع سرشاری بدست می آورد وبه مقام وجا ه و جلال دست می یافتند.براساس مشوره انگلیس ها خانواده ء نادر خان مثل دیوانه کور شمشیر بدست برجان روشنفکران انقلابی افتاد و تا توانست کشت.وبسیاری را توسط زهر مسمو م میکر د واز بین می برد و کشور را به گورستان بزرگ تبدیل کرده بود..

ماه ثور سال 1358 –ش. عبدالله امین رئیس تنظیمیه شمال دولت وقت در هنگام قیام مردم هزاره برضد دولت وقت در دره صوف - با میان و تاله وبرفک گفته بود که سر مردم هزاره از من ومال وناموسش از شما سپاهیان دولتی است بر اساس همین شعار خا ینانه و ضد بشری صد ها تن از قیام کننده گان ومردم ملکی بی گناه در ولسوالی دره صوف ولایت سمنگان – در ولسوالی تاله وبرفگ ولایت بغلان وهم چنان در مرکز ولایت بامیان بطور جمعی قتل عام گردیند. و مطابق همین شعار کشتار جمعی که در ین مناطق انجام شد هر گز فراموش مردم هزاره نمیگردد. این همان اعلان امیر عبدالرحمن خان که تقریبآ یک قرن پیش در باره مردم هزاره کرده بود که توسط عبدالله امین تکرار گردید.

چهارده سال قبل در 22 دلو 1371 در قریه افشار کابل، یکی از دلخراش ترین جنایت های بشری بوقوع پیوست. ساکنین این قریه که تعداد شان به هزاران نفر می رسید، به قتل رسیدند، اسیر شدند و یا زخمی شدند و تعدادی اندکی شان هم از این قتل عام سر به سلامت بردند. هیچ خانه ای در این قریه باقی نماند که تبدیل به ویرانه نشده باشد و اموال و دارایی شان به غارت نرفته باشد و کمتر فامیلی را می توان در این قریه سراغ گرفت که عضو و یا اعضای خانواده اش را در این قتل عام از دست نداده است و یا مدتی را به اسارت سپری نکرده باشد. به عفت صدها زن این قریه تجاوز صورت گرفت و صدها زن و طفل دیگر به طور و حشیانه ای آماج گلوله ها قرار گرفتند و یا با برچه های تفنگ ذبح شدند و زیر خاک و آوار گردیدند. بنا به گفته ای یکی از کسانیکه عضو تیم بررسی خسارات افشار بوده است، تنها لیست تفصیلی بیشتر از هشت صد نفر مفقود شده را با وجود محدودیت های امنیتی که آن زمان موجود بود، تهیه کردند و خساره مالی آن را نیز اضافه تر از صدها ملیارد افغانی براورد نموده بودند. سخن گفتن از افشار سخن گفتن از وحشیانه ترین جنایت انسانی است که کمتر جای دنیا و کمتر جوامع انسانی آن را تجربه کرده است و در تاریخ افغانستان حجم و وحشیانه بودن این فاجعه در هیچ مرحله از تاریخ این کشور، نظیر ندارد.

بتاریخ هفدهم ماه اسد سال 1377 –ش. اشغال شهر مزارشریف بوسیله گروه متحجر طالبان بقول شاهدان عینی تهاجم طالبی بیش از هزاران تن از افراد ملکی مردم هزاره اعم از اطفال – زنان وپیر مردان ساکن در مناطق هزاره نشین این شهر بطور وحشیانه وغیر انسانی و بی رحمانه قتل عام گردیدند. وصد ها خانواده مردم هزاره ای شهر مزارشریف که از خطر تیغ جلادان طالبی نجات یافته بودند مجبور به ترک اجباری خانه و کا شانه خود ها شدند. در مورد شهدای این قتل عام دو احصائیه به نشر رسیده است که ارقام شهداء این کشتار جمعی در حدود پنچ الی هجده هزاره نفر به رسانه های جمعی قسمآ انعکاس یافته است.



سال های 77 13 و 1378 شمسی در هنگام دست بدست شدن شهر بامیان وحومه آن میان نیروهای متجاوز طالبان ونیروهای مقاومت مردم هزاره زیررهبری حزب وحدت اسلامی افغانستان – تفنگداران طالبی هر بار صد ها تن افراد ملکی وبیگناه مردم بامیان اعم از اطفال – زنان وپیر مردان را بصورت دسته جمعی به قتل رسانیدند.که این قتل عام از کشتار جمعی در زمان امیر عبدالرحمن زشت تر و بی رحمانه تر بوده است.



افغانستان در طول تاریخ خود فجایع، قتل عام ها و جنایت های ضد بشری زیادی را شاهد بوده است و تنها در سه دهه اخیر این کشور قتل عام های هرات، یکاولنگ، مزار، بامیان و به آتش کشیده شدن خانه ها و تاکستان های شمالی و... بوقوع پیوسته است اما هیچ یکی از این فجایع آن سنگینی و گستردگی که در قتل عام وزمین سوخته ء یکاولنگ دیده می شود، ندارند.

بیش از شش سال قبل در آن شب و روزی در آن دورانی که گرگان بين المللی سرنوشت ميهن و ملت ما را به کفتار منطقه سپرده بودند، در چنان اوضاع و احوال، طالبان ترور و تعصب و مناديان جهل و جنايت سر بر داشتند تا در جان پا برهنه ترين و فقير ترين و شکم گرسنه ترين مردم کشور افتيده و عطش انتقام خويش را با خون آن بی گناهان فرو نشانند. در آن روز کلاغان لاشخوار طالبی از گردنه ها بلند شده و همراه با باران گلوله و رعد ويرانی و طنين طبل جنگ از مرگ و تباهی و نسل کشی و زمين سوزی خبر دادند. شايد خواننده اي بگويد كه تاريخ معاصر افغانستان، حوادث خونينی را در سينۀ خود ثبت نموده است ولی آنچه آن روز در يکاولنگ و بر يكاولنگيان گذشت چيزی بود که زبان قلم از تصويرش عاجز است. در آن روز، اجساد کشته شدگان را يخ زده بود و مرده ها به اشکال مختلفی خشک شده بودند. راست کردن دست و پای کشته گان کار آسانی نبود. از شدت رگبار در دهان برخی از اين کشته شدگان دندانی نمانده بود و در اثنای انتقال دادن به گورستان از زخمهای برخی ديگر سرگلوله ها به زمين می ريخت. جنازه‌ها برای نه شبانه روز تمام بدون دفن ماندند. هر باری که مي‌ آمديم تا آنها را دفن نمایند می ديديدند که سردی طاقت فرسای زمستان از يک طرف و نداشتن و سايل حمل و نقل از طرف ديگر مانع دفن آنها می گرديد..يکاولنگ يکبار ديگر ويران گشت و فرزندانش در شطی از خون غلطيدند، فرياد بينوايان بيگناه آن همراه با بوی خون و باروت به هم آميخت و در هوا پيچيد و خون سرخ بر روی برف سفيد تابلوی هولناکی از حکايت ستمديدگانی را ترسيم نمود که از قرنها بدينسو از تبعيض و تعصب مضاعف رنج می برند. دشمنان افغانستان توانستند يکاولنگ را ويران و جغرافیايش را به زمين سوخته مبدل نمايند ولی نتوانستند هويت پايدارش را از هستی ساقط سازند. اگر خواسته باشيم غمنامۀ یکاولنگ را در قالبی موجز بيان نمائيم بهتر از اين نمی يابيم که تقريری کهن را به عاريت گرفته و بگوئيم که طالبان «آمدند و كندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند». امروز مؤسسات بدنام حقوق بشر از صوفی گرديزی و ملا ستار و ملا لنگ و حاجی معاون و ديگر مسئولان آن فاجعهء هراس انگيز که فرزندان بی دفاع و بی سلاح يکاولنگ را قتل عام نموده، خانه ها و مغازه های شان را به آتش کشيده و حيوانات شان را چپاول نمودند اسمی بر زبان نياورده ولی بر عکس نام مدافعان نامدار يکاولنگ را که در سخت ترين شرايط از مردم مظلوم شان دفاع نمودند، در لست ناقضان حقوق بشر ثبت می نمايند.

تروریسم آثار باستانی و فرهنگی با دید گاه هویت زدائی قومی جامعه هزاره:-

انهدام و تخریب تندبس های بو دا این آثار گران بهای فرهنگی و با ستا نی افغانستان وجهان بوسیله رژیم بنیا گرای طالبا ن تروریسم فرهنگی بوده است. در حقیقت این اقدام ضد ملی طالبان ترور و نابودی افتخارات تاریخی وفرهنگی جامعه هزاره وجهانیان بوده که بدین وسیله آنان خواست تا آ ثار گرانبها ی باستانی که از لحاظ چهره و ساختمان فزیکی شباهت های نژادی و ظاهری را باچهره وقیافه ء مردم هزاره ثابت میساخت منهدم وتخریب کرد. بزعم طالبان تا از قدامت تاریخی سه هزار ساله جامعهء هزاره در افغانستان کنونی و بومی بودن این گروه قومی جلو گیری کرده باشد. صرف نظر از انگيزهای مذهبی سه عامل اساسی ذيل در تخريب مجسمه های بودا نقش داشتند:

اول، عقده وحقارت فرهنگی طالبان- عقده و حقارت فرهنگی در واقع نقش تعين کننده در فاجعه بودا بازی نمود. زيرا طالبان در مدارس دينی پاکستان شستشوی مغزی شده بودند

دوم، انگيزه های سياسی پاکستانی ها: حسا دت فرهنگی پاکستان تازه تشکيل نسبت به عظمت تاريخی سر زمين افغانستان، نشان داد مردم افغانستان در انظار جهان و تحريک تنش ها ميان مسلمانان و بوديستها بخصوص در هندوستان می تواند از جمله مهمترين انگيزه های سياسی برای پاکستان باشد.

سوم، نقش تند روان عرب- نفوذ افراطيون عرب بخصوص تاثير شخص بن لادن بر ملا عمر و همچنان نفرت از فرهنگ غرب بر اساس انگيزه های مذهبی، سياسی و فرهنگی باعث تقويت روحيه تخريب در ملاعمر و همه پيروان وی گرديد.. به بيان ديگر همه عوامل ازعقده حقارت فرهنگی طالبان گرفته تا اهداف سياسی پاکستان و روحيه نفرت تندروان بن لادنی از غرب در يک جبهه نامقدس باعث شد که بودا های بی گناه قربانی شوند

. روز جهانی مبارزه با تروريسم فرهنگی-.روز سوم مارچ را سازمان يو نسکو بحيث روز مبارزه عليه جنایات فرهنگی به رسمیت شناخته و سالانه باید جنایت فرهنگی از تخريب مجسمه های بودا بدست طالبان در افغانستان محکوم شود. افزون بر آن درين روز هر نوع تخريب و غارت داشته های فرهنگی و مذهبی در هر جای دنيا به شمول تاراج موزيم ملی عراق در حضور قوت های اشغالگر نيز محکوم شوند. بدين ترتيب درين روز جهانيان نفرت خود را از دشمنان فرهنگ ها و ارزشهای مشترک بشری ابراز نموده و در همگرايی و کثرت گرايی فرهنگی يک حرکت نمادين را انجام دهند.

مردم مناطق هزاره نشین کشور از زمان امیر عبدالرحمن تاکنون بیک آفت وبلای بنام سیلاب کوچیها مواجه است که این معضله بردوش مردم این سر زمین سنگینی دارد. در اثر این معضله میان مردم بی دفاع ودست خالی هزاره و کوچی های مسلح با حمایت دولت های وقت طی مدت یک قرن اخیر بارها برسر علفچر های مناطق هزارستان که از طرف رمه کوچی ها خورانده میشدند برخورد های خونین صورت گرفته است ودرین برخورد های خونین هر دو جانب وبخصوص مردم هزاره ء محلات گونانگون هزارستان تلفات انسانی و اقتصادی فراوانی را متحمل گردیده اند. ومیتوان از برخورد سال 1334--شمسی در ولسوالی جاغوری ولایت غزنی یاد آوری کرد که در اثر این برخورد خونین میان جانبین بیش ازسه صد نفر از مردم هزاره جاغوری از طرف کوچیهای مسلح با پشتیبانی دولت وقت کشته شدند.

- مردم ولسوالی های پنجاب، یکاولنگ وورس، از چرانیدن مواشی کوچیها بالای زمین های زراعتی شان به مرکز ولایت شکایت بردند. با الا خره قوماندان امنیهء ولایت ـ از ذکر نامش خودداری می کنم - موظف گردید که به حل این ماجرا بپردازد. مجلس بزرگی از سران کوچی ها و موسفیدان، اربابان و علمای مناطق متذکره در ولسوالی پنجاب تدویر یافت پس از چند گفتگوی مختصر، قوماندان امنیهء ولایت با صدای جهر اعلام نمود:- کوچی ها، اگر شتران شما زمین های زراعتی هزاره هارا نمی چرند، من خودم شتر می شوم و این زمین هارا می چرم.این بود حل عادلانهء این ماجرا آنهم بدست قوماندان امنیهء ولایت در همین مجلس بود که یکی از علمای بیداردل، صدای اعتراض خودرا در برابر قوماندان امنیهء ولایت بلند نمود، اما فی المجلس، آواز اورا باضرب چوب و لگد خاموش کردند. ولی تا هنوز هم را ه حل معقول برای آن بوجود نیا مده و مردم این ساحه با اذیت وآزار طاقت فرسا ومشکل حل نا شدنی ازین رهگذر روبرو هستند.



چنانچه محترم عبدالجلیل بینش مینویسد:-

سیلاب کوچی دامنگیر بسیاری از مناطق افغانستان است. اما هزارستان بیشتر از هرجای دیگر از این سیلاب وحشت زا آسیب می بیند. کوچی گری و رفتن کوچی ها در هزارستان یک پروسه سیاسی است، دقیقاً پس از قتل عام عبدالرحمن خان، سیاست سرکوب و غصب اراضی هزارستان از طریق های گوناگون تعقیب شد. خطر ناکترین سیاست که نزدیک به یک قرن مردم هزارستان را تحت شکنجه و فشار قرار داده است پروسه آوردن کوچی ها است. واقعیت امر این است که از مجموعهء بنام کوچی، بهره برداری سیاسی می شود و این يك ستمي بزرگ به حال هزاره های ده نشین و هم به پشتون هاي کوچی است. سود این برنامه ظالمانه را فقط گردانندگان اصلی پروسه به جیب می زند. کسانیکه نه معتقد به منافع هزاره های ده نشین هستند و نه به منافع کوچی های پشتون بلکه آنها به سیاست تفرقه بی انداز وحکومت کن، باو رمندند. امسال نیز کوچی ها در موسم سر سبزی و گرمی، شتابان و با غرور و غرق در تسلیحات و تجهیزات نظامی وارد دروازه های هزارستان شدند. فیرهای شادیانه و تهدید آمیز کوچی ها مردم را به وحشت انداختند. فصل عریضه بازی وعریضه نویسی به مقامات مختلف دولتی که متاسفانه هیچ کدام عادت به شنیدن حرفهای آزار دهنده مردم مخصوصاً در قبال کوچی ها را ندارند، بار دیگر آغاز شد. هر کس درد هایش را به کاغذ ها نوشتند و به سوی دروازه های دولت با امیدهای زیاد پرتاب کردند و هیچ کسی هم نشنید، نه ریاست جمهوری نه پارلمان، نه وزارت داخله و ولایت و ولسوالی ها نه تنها نشنیدند که بعضاً خود را مدافع حریم بی گناه کوچی ها نيز قلمداد کردند.

سال گذشته هیئت عالی رتبه دولتی که مرکب از چهار نفر وزرای مشاور رئیس جمهور بودند بعد از بررسی مناطق هزاره نشین واضحاً گفتند که هزارستان گنجایش کوچی ها را ندارد و کوچی ها نباید وارد این ساحه گردد و به همین خاطر امسال خیلی ها فکر می کردند که کوچی ها نمی آیند. اما سهل انگاري وتعلل دولت و لجاجت کوچی ها بالاخره آنها را امسال هم وارد هزارستان ساخت. ولی همچنان بامخالفت جدی مردم مناطق مختلف رو به رو گردیدند. در قسمت هایی از بهسود این مخالفت از هرجایی دیگر جدی تر بود. ماه ها پیش در منطقه "میرهزار" بهسود با تلاش مردم و جمعی از متنفذین منطقه، کوچی ها را واداشتند به اینکه تعهدنامه اي به ولایت بدهند و از این منطقه پیشتر نروند و به مردم خساره وارد نکنند ولی مدت چندی نگذشت که کوچی ها با تلاش و معامله این مرز را شکستند و وارد ولسوالی مرکز بهسود شدند. پس از سپری کردن حدود یک ماه در چراگاه ها و بالای کشتزارهای مردم مرکز بهسود، تصمیم برگشت از بالای سرزمین مردم حصه اول بهسود را گرفتند. اما این بار مخالفت مردم جدی تر شد و تمامی مردم حصه اول بهسود از دایمرداد گرفته تا خالق و دوستدار و میر بچه و... این ولسوالی با جدیت تمام گفتند کوچی ها جنایت کرده و همین ها در زمان طالب مال و مواشی ما را بردند و سال گذشته نیز در مرز ولسوالی ما نفر کشته و اینک نیز مسلحانه وارد منطقه شده است و امنیت ساحه را مختل کرده است. به هیچ وجه به صلاح مردم افغانستان نیست که پروسه خصومت سازی ملی توسط کوچی ها دامن زده شود. در اثر پا فشاری مردم و همکاری مقامات ولسوالی حصه اول بهسود و مذاکره فی مابین کوچی ها و مردم این مناطق جریان پیدا کرد.

در اولین جلسه 14 نفر نماینده اقوام مختلف کوچی و 30 نفر از نماینده های مناطق مختلف ولسوالی حصه اول بهسود در منطقه "سرتاله" تجمع نمودند. بگو مگو ها به شکل بسیار جدی برای یافتن راه حل ساعتها ادامه یافت. قربان علی فصیحی یک تن از نماینده های حصه اول بهسود برای کوچی ها گفت شما اگر خود را افغانستانی و پابند ارزشهای افغانستان می دانید باید مطابق حکم قانون اساسی که صریحاً خاتمه یافتن کوچی گری و اسکان کوچی ها را حکم کرده است، احترام بگذارید. به دنبال آن فیصله هیئت عالی رتبه دولتی متشکل از چهار نفر وزرای مشاور را قبول كنيد که گفته اند هزارستان گنجایش کوچی ها را ندارد. این ظالمانه است که شما به فرمان یک رئیس بلدیه که حیثیت حقوقی پایین تر از یک والی را دارد تکیه می کنید ولی فیصله چهار وزیر مشاور و احکام قانون اساسی را قبول ندارید. پیشنهاد ما این است که شما از همان راه که آمده اید برگردید. بیش از این به صلاح نیست که مزارع مردم را بخورید و بر مردم ستم روا دارید. به يقين امنیت منطقه مختل مي گردد و بیمی آن می رود که آدم های ماجراجو از مناطق دیگر وارد شوند و برای مردم مشکل خلق نمایند.

جلسه 10/5 /1385 با تندی و خشونت پیشرفت و نتیجهء مثبتی در قبال نداشت. کوچی ها اصرار به رفتن از بالای مزارع مردم را داشت ولی مردم منطقه مخالفت می کردند و این باعث شد که برای روزهای متوالی جلسه باحضور نماینده های طرفین ادامه یابد. بالاخره روز سوم یعنی 13/5/1385 کوچی ها به خواست مردم منطقه تن دادند و پذیرفتند که باید از راه که آمده اند برگردند. اما متاسفانه کوچی ها بازهم نقص پیمان کردند و به آرامی برنگشتند و در قسمت "بادآسیاب" در مسیر برگشت خانه های مردم را چور و یک نفر را رخمی کردند و مزارع مردم را کاملاً خوراندند.

این زد و خوردها، جنگ ها و مذاکره ها راه حل اساسی معضل کوچی گری نیست. راه حل اساسی عمل به قانون اساسی و پایان دادن به کوچی گری می باشد. دولت اگر اقدام نکند وهمچنان در سیاست دو پهلوی خود باقی بماند، کوچی گری خاتمه پیدا نمی کند. و بدون شك، تداوم کوچی گری در افغانستان یکی از سرچشمه های خصومت زا و بحران آفرین براي آينده افغانستان خواهد بود. بنا بر اين بی توجهی دولت نسبت این پدیده خیانت آشکار به وحدت ملی و پروسه ملت سازی در افغانستان می باشد.



نتیجه گیری

در باره قتل عام ها تذکر مختصر ازین حوادث دلخراش وخونین که بالای مردم هزاره درطی مدت یک ونیم قرن اخیر تحمیل گردیده است یا د آوری کوتا ه بعمل آمده اند تخریب و انهدام تندیس های بودا در حقیقت قتل عام فرهنگ تاریخی و با ستانی سر زمین هزارستان بحساب میآ ید. که نسل کنونی مردم هزاره از آن آگاهی داشته باشند و در تصامیم سیاسی کنونی وآیندهء خود ها از آن پند بگیرن

قبول این واقعیت که کوچاندن گروه هائی از قبایل به بخشهای دیگری از کشور، بویژه درشمال و غرب وعدم اسکان کوچیها و تشویق کردن آنان به پایمال کردن حقوق و ملکیتهای دیگران، بویژه در مناطق مرکزی (هزارستان) از لحاظ تاریخی موجب نارضایتی شدید وبروز تشنج درمیان مردم در مناطق وسیعی از افغانستان گردیده است.

دولت کنونی باید بخاطر حل معضله کوچیها تدابیر موثیر وعملی را بدون کدام سیاست بازی قومی روی دست گیرد تا این مشکل از ریشه و اساس حل گردد و بد بینی ها میان مردم هزاره و اقوام کوچی پشتون رفع ودوستی وبرادری میان آنان بوجود آید.

در باره باز سازی تندیس های تخریب شده ء بودا نیز تدابیر عملی از جانب دولت افغانستان و موسیسه یونسکو اتخاذ شود نباید این موضوع به فراموشی ودر تاق نسیا ن گذاشته شود وتمام مسایل تا هنوز گفته شده درین زمینه تحقق یابد و صرف در حرف وشعار باقی نماند.



روی کرد ها

- کتاب هزاره های افغانستان سال 1379 ,شمسی چاپ ایران – نویسنده سید عسکر موسوی ومترجم اسدالله شفائی.

- یاد داشتها ی در با ره سر ز مین و ر جا ل هزاره جات اثر- حسین نا یل - بهار سا ل 1379 – ش. چا پ ایران

سایت اریا ئی تخریب بودا نویسنده هارون امير زاده چاپ لندن-

-سایت اریا نا نت زخم خونين يكاولنگ؛ گل سرخی برسينۀ عاشورا نویسنده خواجه بشیراحمد انصاری

- ویبلاک صلصا ل قتل عام افشار و سیلا ب کوچی ها نویسنده - عبدالجلیل بینش

ماه- مارچ - سال-2007- میلادی-

Friday, October 15, 2010

ارگ هرات

قلعه اختیار الدین را ارگ بالاحصار هم نامیده میشود که در معنی قلعه ای کوچک در میان قلعه ای بزرگ است که محل زندگی حاکم یا پادشاه میباشد قلعه در قسمت شمالی شهر بین محل قطبیچاق و محله بردارانیها بر روی پشته ای بلند واقع شده .قلعه اختیار الدین حدود (5000) متر مربع مساحت دارد و بلند ترین نقطه آن 20 متر میباشد . در حال حاضر دارای 13 برج میباشد این بنا از خشت خام ساخته شده است این بنا در قرن هفتم توسط اختیار الدین مرمت شد وپس از خرابی های زمان مغولان مجدداً توسط ملک فخر الدین کرت تعمیر شد قلعه اختیار الدین بدلیل مرکزیت حکومتی و نظامی همیشه مورد تخریب و صدمات نیرو های مهاجم بوده است پس از حمله (783 هـ .ق) و تصرف شهر هرات توسط وی صدماتی بر آن وارد شد و تا زمان حکومت شاهرخ در هرات به همان شکل باقی ماند و در سال (818 هـ .ق) (1416 م ) توسط شاهرخ پسر تیمور مجدداً مرمت شد .

برج های قلعه اختیار الدین در زمان تیموریان (شاهرخ ) دارای تزیئنات کاشیکاری شد و بقایای حاضر کاشیکاری نشانگر آن است که کتیبه ای عظیم به خط ثلث بر روی بدنه قلعه کار شده بوده وهمچنین روی دوبرج در حال حاضر این تزئینات به چشم میخورد در پایین برج کتیبه ای به خط کوفی سفید کار شده ودر قسمت بالا در میان گر ه های ترنجی شکل باخطوط کوفی بنائی روبرو هستیم بناً به نظر بعضی منابع در دوره تیموریه داخل قلعه اتاقی وجود داشته که اتاق زرنگار نامیده میشود وتمامی دیوار ها و سقف ها نقاشی و تزئین شده بودند که متاسفانه امروزه وجود ندارد

همچنین اَرگ هرات مشهور به قلعه اختیارالدین، بنایی تاریخی در شهر هرات بجای‌مانده از روزگار اسکندر مقدونی. در سال (330 هـ .ق )نیز خوانده می شود.

بنابر روایتی عامیانه اسكندر پس از تصرف شهر آرتاکوآنا ( هرات امروزی ) ، در آنجا این دژ را برای نظامیان خود ساخت كه بقایای آن هنوز باقی است. هدف از ساختن این دژ، حفظ نظامیان از شورش احتمالی مردم شهر در برابر سلطهٔ مقدونی‌ها بود.

قبل از اینکه اسکندر از هندوکش عبور کند، از بلخ به طرف هرات لشکر کشیده و مدت دو سال در این شهر و اطراف آن اقامت گزید. هاردولد لمپ نویسنده آمریکایی می گوید: هنگامی که اسکندر به طرف جنوب می رفت به منطقه ای رسید که شهری بنام هرات در آنجا و جود داشت و یکی از شهرهای موسوم به اسکندریه را در این منطقه بنا کرد و سربازان ناتوان و سوداگران را در آنجا ساکن کرد و دیواری اطراف این شهر بنا کرد که به صورت موقت وسیله دفاع شهر باشد.

این بنای عظیم هم‌اکنون در وسط شهر هرات موجود است. در اواخر دوره محمد ظاهرشاه و دوران سردار داودخان بودجه‌ای برای بازسازی ان اختصاص دادند که در پایان دوره داودخان دوباره احیا و بازسازی شد. برج و باروهای بزرگ این قلعه از دوردست‌ها قابل دیدن است. این قلعه در زمان داوود خان (1975میلادی ) توسط یونسکو شروع به مرمت آن گردید که متاسفانه به دلیل رویکار آمدن رژیم کمونیستی نیمه کار ماند . قلعه اختیار الدین در سالهای اخیر به عنوان محل موزه شهر هرات استفاده میشده وبه تازگی با تخلیه قلعه اختیار الدین از تجهیزات نظامی و تبدیل آن به موزیم اقدام شده است.

اماکن تاریخی کابل

مقبره تیمورشاه:
این مقبره بطرف غرب لیسه عایشه درانی، جنوب دریای کابل موقعیت دارد. به روایت تاریخ و اهالی مقبره تیمو شاه پسر اول احمد شاه بابا نواده زمان خان ولد دولت خان از احفاد اسد الله خان میباشد . اسد الله خان اولاده زیرک بابا سرطایفه مشهور ابدالی سره بین کندهاریست . زمانشاه مقبره تیمور شاه را از مقبره احمد شاه بابا بزرگتر بنا کرد و در مدت ده سال سلطنت وی تا همین اندازه موجوده بسر رسید. گرچه سند آغاز و انجام مراسم سرپرستی ومعماری ومهندسی ووجه مصارف آن تا حال معلوم نگشته، اما کار تعمیر سالها را دربر گرفته است .

لیسه عایشه درانی
درغرب لیسه عایشه درانی و جنوب دریای کابل گنبد رفیع و بزرگ مقبره تیمو شاه میباشد که دو را دور گنبد اطاقهای خورد دومنزله وجود دارد. بنای تعمیر گنبد از خشت پخته وچونه براساس بناهای بخارایی ذریعه استادان قندهاری اکمال یافته، حصه اصل مرقد را در اول عمیق تر از سطح زمین حفر و جسد شریف تیمور شاه که بعد از تعمیر گنبد در حصه تحتانی واقع شده است، گذاشتند و بعداً در صحن فوقانی اندرون گنبد مانند آرامگاه احمد شاه بابا قبر نما ساختند و اینکه محوطه فعلیه اطراف آرامگاه حصه نشیمن گاه روز با رعام تیمور شاه و از دو طرف شمال و غرب محدود به دریای کابل و موسوم بباغ شاه بود محقق است و آنچه اصل مرقد در قسمت عمق زمین مشاهده میشود محض به نسبت مناسبت گنبد است و خود عمارت خیلی بزرگ و با فقدان و سایل تعمیراتی درآنوقت نهایت دشوار بوده، اما از عمارات مشهور بزرگ علیه سلطنت اعلیحضرت زمانشاه درشهر کابل همین آرامگاه تیمور شاه بیاد گار مانده که فقط این بنا را میتوان سمبول طرز تعمیر دو صد سال قبل در شهر زیبای تاریخی کابل قرار داد . ترمیماتیکه صورت گرفته : درسال 1365 صرف یک ترمیم مقدماتی و پاک کاری صورت گرفت .

مسجد شریف عید گاه بین باغ علیمردان وچمن حضوری
مسجد عید گاه درسال 1311 هـ ق بنا نهاده شده و کار تعمیر آن در سال 1315 هـ ق ختم گردید. در دیوار مسجد کتیبه سنگی وجود دارد که درآن تمام خصوصیات درج است . درین مسجد غیر از ادای نماز اجتماعات وجرگه های رسمی نیز برگزار میشد مثلاً جنگ با انگلیس جهت استرداد استقلال افغانستان از منبر سنگی همین مسجد اعلان شد. و دیگر جرگه های قومی و فیصله های عمومی درهمین مسجد صورت میگرفت. شرق باغ علیمردان وشمال غرب چمن حضوری این مسجد درچمن حضوری مقابل جوی مستان طرف جنوب پل محمود خان ساحه وسیع را اشغال نموده عمارت مسجد بصورت طولانی شمالاً جنوباً بداخل هفتاد وشش گنبد خورد ویک گنبد بزرگ ویک سلسله رواقها وکمانها ساخته شده و دارای منار هاو محراب های منقش و یک محراب بزرگ مرکزی ودو محراب خورد پائینی بوده و ده مناره های خورد وبزرگ دارد. صرف سر گنبد بزرگ و سطی آهنپوش بوده متباقی تمام گنبد های مذکور کاگل میباشد و پیشروی مسجد به طول آن تراسره یا صوفه به فرش سنگ مرمر سفید دارا میباشد. مسجد مذکور تقریباً یکمتر بلند تر از صحن حویلی ساخته شده و قبلاً ساحه مسجد مذکور با دیوار خشتی محدود شده بود. به سمت شرق سه دروازه در آمد بزرگ با کمانهای گج بری شده و تزئین شده که دارای اصالت تاریخی بود و جود داشت. متاسفانه بعد از کودتای ثور 1357 ازبین رفت و گل و بته و درخت آن کشیده شد صحن حویلی قیر و کانکریت گردیده است .

بوستان سرای مقبره امیر عبد الرحمن خان
بوستان سرای ازجمله ساختمان های دوره امیر عبد الرحمن خان بوده که در سال 1822 م بواسطه معماران کندهاری اعمار گردیده است. در اول چوپ پوش ومقر پذیرایی مهمانان خاص وشخصی امیر صاحب بود. امیر مهمانان را درهمین جا بحضور پذیرفته وملاقات مینمود. او به این عمارت علاقه خاص داشته وازهمین سبب وقتی که امیر عبد الرحمن خان فوت مینماید پسرش امیر حبیب الله جسد پدرش را درین عمارت که دلخواهش بود دفن نمود

آماکن تاریخی بلخ

در بلخ در حدود 58 اثر تاریخی موجود است که متاسفانه اکثر آن در حال فروپاشی می باشند. که هر کدام در سطح بین المللی دارای شهرت خاصی می باشند. تعدادی از این بناها به شرح زیر می باشد.



مسجد نه گنبد ( حج پياده )
مسجد نه گنبد يا حج پياده که درقريه (( ده رازي )) مربوط ولسوالي بلخ موقيعت دارد در نخست معبد بودايان بود و بعد از فتح اسلام ازسوي فاتحين عرب اين معبد به مسجد مسلمانان مبدل گرديد.
وضعيت کنوني اين مسجد ازلحاظ ايستادگي ستون ها وسقف نهايت درخطربوده وممکن آفات طبيعي بتواند با گذشت محدود زمان کلاً اين مسجد را تخريب کند .
این اولین مسجد اسلام درسطح منطقه می باشد که نخست مربوط خاندان برمکی ها بود وبعدازاینکه اسلام درخراسان دین مردم قبول شد
گنبد های این مسجد کاملا از بین رفته و تنها ستون های ریخته وشکسته ان باقی مانده است .
 

آتشکده ء نوبهاربلخ:
آتشکده ء نوبهارو نواسنگارامه دو ابده ازجمله پنجاه وهشت ابده دربلخ بشمارميروند که در400 متری دیوارهای بلخ قرارداشته و فعلا تمام قسمت های این دوابده از بین رفته و به توده خاک تبدیل شده اند .
دقیقا این دو محل اتشکده های زردشتيان و محل عبادت بودایی ها بودکه درزمان کنشکا ، پادشاه کوشانی ها درقرن اول میلادی بنا يافته بود.
نو بهار یا نو بهارا که در شاهنامه فردوسی از آن زیاد یاد گردیده نه تنها در سرزمین کنونی ما ازشهرت خوب برخوردار است بلکه درکشورهای چون ایران، چین، هند و نپال نیز مردم با نام این آتشکده ها آشنا هستند.
آتشکده نو بهار بلخ هر روز در حال تخریب شدن است و از آن چیزی باقی نمانده ، مردم قسمت های زیاد آن را به زمین زراعتی تبدیل کرده اند و حتی خشت های آن را سرقت کرده اند.

بالاحصاربلخ :
بالا حصار بلخ محل دیگری از داشته های تاریخی شمال بحساب میرود که درشمال شرقی بلخ موقیعت دارد .
درمورد ارزشمندی اين احصار گفته می شود که به یک روایت اسکندرمقدونی درقرن سوم پیش ازمیلاد دربلخ این حصار را بنا نهاد وگروهی ازمردم این قلعه را قلعه هندوان مینامیدند .
بالا حصار بلخ محل بود که یک زمان از فراز برج های بلند آن پرچم های ام البلاد در هوا اهتزاز داشت ، ولی حالا این قلعه به یک تپه خاکی مبدل شده که هیچ فکرنمیکنی یک وقت بالا حصار بوده است .
جالب اینجاست که امروز مردم در اطراف بالاحصار بلخ دست به اعمار خود سرانه خانه زده و صدها نمره زمین به شکل نقشه ، اما بصورت غير قانوني در اختيار آنها قرار داده شده است .

منارجنبان زادیان
منارجنبان زادیان قدیمی ترین منار در افغانستان قلمدادمیشود که درچهل کیلومتری شرق بلخ موقیعت دارد .
این مناردرزمان سلجوقی ها توسط محمد بن علی به خاطرحفاظت و راهنمایی کاروان ها ی که از طرف شب به سوی درياي آمو در حرکت بودند بنا شده بودو از طرف شب در بالای این منار مشعل یا آتش افروخته ميشد .
در حال حاضر قسمت هاي بالایی این منار کلا تخریب شده و اگر توجه جدی روی قسمت های پایینی این منارصورت نگیرد یقینا که ساحات دیگر منار نیز بزودی و سادگي از بین خواهد رفت .
در آغاز فتوحات اسلام در بلخ مسلمانان از قسمت بالایی این منار بخاطر بلند شدن صدای اذان محمدی استفاده میکردند.

مسجد خواجه پارسا :
مسجد خواجه پارسا در وسط شهربلخ قرارداشته و درسال 865 قمری بنا شده است .
فعلا پنجاه درصد از تزیینات روی کار این مسجد تخریب شده و مردم بیشترین قسمت های کاشی کاری روی کار این مسجد را سرقت نموده اند .
درصورتیکه ازسوی مقامات حکومت توجه فوری درحصه ترمیم حصص باقی مانده این مسجد صورت نگیرد بزودی نقاط دیگر این مسجد نیز از میان میرود .
همین حالا داشته های محوطه مسجد همراه با سر دروازه مسجد که شامل چندین حجره و طاقچه میگردد بطور قابل ملاحظه تخریب شده است .
در تهداب این مسجد زیرزمینی های بزرگ وجود دارد که عبور و مرور وسایط سنگین موتري برای آن لرزه ایجاد نموده و ساختمان مسجد را به خطرحتمی مواجه ساخته است؛ چرا که از کنار این مسجد سرک گذشته و روزانه ده ها موتر روي اين جاده رفت و آمد دارد.

مدرسه سبحان قلی خان :
مدرسه سبحان قلی خان در نزدیکی مسجد پارسا یعنی در صد متری آن قراردارد.
این ابده درقرن هجدهم زمانیکه حاکم بلخ سبحان قلی خان بود اعمارگردید. معماری که در این ابده بکار رفته مربوط دوره تیموری بوده و در اوایل دارای یکصد و پنجاه حجره بود؛ درحاليکه امروز اندک از اين حجره ها ثابت باقي مانده است.
درشروع بناء مدرسه سبحان قلي خان سالانه حدود یکهزار طالب آموزش دینی میدید و از شهرت بلند در منطقه برخورداربود.
فعلا این ابده جز مخروبه بیش نیست و کلا با خاک و گل یکجا است همینگونه تشخیص داده نمیشود که یک زمان اینجا اعمارت بوده باشد .

زيارت خواجه اکاشا :
خواجه اکاشا زیارتي است که در 2 كيلو متري شرق ولسوالي بلخ واقع شده و اطراف آن را درختان پر از برگ پوشش داده است .
معمولاً خانواده هايي که درنزديکي اين زيارت قراردارند روزها ي رخصتي تابستان را زير سايه اين درختان سپري ميکنند و امروز بيشتر اين زيارت به ميله جاي و محل خوش گذراني وساعت تيري خانواده ها تبديل شده است.
در کنار اين زيارت مسجد از گذشته ها به ميراث مانده بود که نام را (( مسجد امام باباجي )) ميخوانند.
زيارت اکاشا از اثر زلزله اي که درسال ١٣٥٢ در بلخ اتفاق افتاد زياد صدمه ديد و دو گنبد و بناي الحاقي آن از هم فرو ريخت.
امروز از آن داشته ها هيچ چيزي باقي نيست و نود درصد مردم بلخ حکومت را مقصرتخريب و ويراني اين آبدات خواندند.
بي توجهي درقسمت آبدات تاريخي بلخ کدام حرف نونيست ، البته دولت ها ي پيشين درافغانستان نيز کمترين توجه را نسبت به اين آبدات نداشتند.
از جمع چهل آبده اي که نزد حکومت ثبت و راجستر است فقط پنج آن را درسال ١٣٨٥ قسما ً مورد ترميم قراردهند که روضه ء حضرت علي کرم الله وجهه ،زيارت خواجه کاشا ، رواق نقارخانه ، برج عياران و مسجد تخته پل شامل اين ترميم کاري قرارداشت .
درحاليکه ترميم چهل ساختمان تاريخي در بلخ ايجاب مليون ها دالر را ميکند؛ اما رياست اطلاعات و فرهنگ بلخ درترميم پنج آبده فقط شش مليون افغاني به مصرف رسانيد که اين پول قطعاً نميتواند پاسخگوي نيازمندي این اداره باشد .
هرگاه در بودجه انکشافي سالانه دولت تخصيص قابل ملاحظۀ براي ترميم آبدات تاريخي در نظر گرفته شود هيچگآه ساختمان هاي تاريخي این چنین ويران نميشوند .
با اين حال تا زمانيکه در سياست فرهنگي دولت تغييرات وارد نشود و اين تغييرات متضمن کلي ترميم و حفظ آثار باستاني کشور نباشد ممکن نيست که يک رياست فرهنگي محلي در نبود امکانات مالي بتواند مسووليت حفظ چهل آبده را در يک محل مشخص بگيرد.

بند امیر بامیان

موقعيت جغرافيايي بندامير:
عنوان « تنها پارك ملّي افغانستان» بيانگر اهميّت و استراتژي جغرافيايي منطقه بند امير مي‌باشد.
بند امير در 75 كيلومتري شمال غرب ولايت باميان و در 34 كيلومتري و لسوالي يكاولنگ قرار دارد. ساحه پارك ملي بند امير 75000 هكتار زمين را شامل مي شود. ارتفاع ناحيه مذكور از سطح دريا 2909 متر است. كه در طول البلد 22-11-67 شرقي و عرضي البلد 19-49-34 شمالي و در ميان سلسله جبال هندوكش و بابا قرار دارد.
آب كوه هاي مرتفع و برفگير اطراف به اين درياچه ها نفوذ مي كند، و با محلول آهك و كلسيم كاربونت مخلوط گشته از دهانه خروجي جريان آب به شكل شير آبي در مي آيد.
جداره هاي اطراف كه اكثراً از سنگ هاي رسوبي تشكيل يافته است بطور طبيعي ساختمان هاي بسيار زيبا و ديدني را به وجود آورده. كه شكل كنوني اين جداره ها جذابيت منظره مذكور را دو چندان كرده است.
در مركز پارك ملي بند امير شش سد كوچك و بزرگ وجود دارد به نام هاي: بند ذوالفقار بند پودينه، بند پنير، بند هيبت، بند قنبر، و بند غلامان كه به طور طبيعي در طول هم قرار دارد. آب هر يك از اين سدهاي طبيعي به پايين دره خود سرازير مي شود كه در نتيجه چندين آبشار بسيار زيبا به وجود آورده است.
در داخل محدوده پارك ملي بيش از بيست قريه وجود دارد. در قسمت مركزي پارك ملي و در منتهي اليه بند هيبت يك بناي تاريخي وجود دارد كه قدمت آن به حدود صد سال مي رسد معروف و مشهور به « مزار بند امير» مي باشد، در كنار بقعة مذكور آرامگاه چند تن ازبزرگان واجداد سادات بند امير قرار دارد، از آن جمله آرامگاه سيد علي حسن حاجي و شاه سيد شاه كه هر دو از اجداد سادات قريه جارب كشان هستند، قرار دارد.
مردم بومي كه از اقصي نقاط كشور به منظور تفريح و زيارت به اين جا مي آيند، اين زيارتگاه را مقدس شمرده و بعنوان قدمگاه مولا علي(عليه السلام) از خاك اطراف آن براي تبرك برداشته و از در ديوار آن طلب حاجت مي كنند، هرچند كه تابلوي حك شده سر در آن گوياي حقيقت ديگري‌ است، در تابلوي سر در اين بنا كه از جنس گچ پخته و به صورت برجسته مكتوب گرديده است، جملة «مسجد شريف امير» به خوبي پيداست. اما عوام الناس به اين تابلوي توجه چنداني نداشته و احكام مسجد را كمتر در حق آن رعايت مي كنند.
در سال هاي قبل از جنگ، توريست ( توریزم ) بعنوان يك منبع درآمد اقتصادي براي مردم منطقه محسوب مي شد. جهان گردان و سياحان كه ابتدا براي ديدن دو مجسمه بزرگ شهر باميان مي آمدند و سپس جهت گردش تفريح به بند امير مي آمدند.
با آغاز جهاد مردم مسلمان افغانستان عليه ارتش سرخ شوروي، بساط توريزم از اين ناحيه بطور كلي برچيده شد و اين وضع در دوران جنگ هاي داخلي احزاب و هم چنين در دوران حكومت طالبان ادامه داشت.
پس از سقوط رژيم طالبان و روي كار آمدن دولت جمهوری اسلامی به رياست آقاي حامد كرزي، بند امير سال به سال جمعيت افزونتري به خود جذب نموده و رونق بيشتر پيدا كرد.
به دليل استراتژي جغرافياي بندامير و اشتياق سرمايه داران خارج از منطقه به سرمايه گذاري در بند امير و پلانهاي متعددي كه دولت در اين ساحه در نظر دارد، مردم بندامير در سال 1385 گرد هم آمده و يك شوراي را تحت عنوان «شوراي هماهنگي بندامير» تأسيس و آن را در وزارت عدليه افغانستان ثبت و راجستر كردند.
افرادي كه به بندامير مراجعه مي كنند شامل سه دسته مردم اند:
1. جهانگردان و سياحان كه بيشتر به منظور كارهاي تحقيقاتي در زمينه هاي آب، سنگ، ماهي ها، پرندگان و... به اينجا مراجعه مي كنند.
2. افراد بومي كه اكثراً از شهرها و به منظور سپري كردن ايام تعطيل و تفريح و تنزّه به اين جا مراجعه مي كنند.
3. افراد بومي كه اكثراً از قريه جات به اين جا مراجعه مي كنند كه هدفي جز زيارت قدمگاه مولا علي (عليه السلام) و گرفتن حاجت ندارند.
طبق آمار به دست آمده بيشترين مراجعه كننده را دسته سوم تشكيل مي دهند. حضور پرتعداد دستة سوم باعث شده است تا در بندامير يك خلأ بزرگ فرهنگي و ديني احساس شود، اين ضرورت توسط علما و طلاب ديني به خوبي احساس شده و براي پر كردن اين خلأ بود كه طرح مسجد جامع و مدرسة اميرالمومنين (عليه السلام) و در كنار آن يك كميسيون فرهنگي پي ريزي شد.
در بُعد مادي در بند امير بسياري از خدمات و لو در حدّ ابتدايي آن وجود دارد، كه در فصل گرما در راستاي رفاه حال مسافرين و توريست ها مشغول فعاليت اند.
اين خدمات شامل 11 باب هتل ابتدايي، 20 باب دكان(مغازه) بنجاره(خاربار فروشي)، 2 مركز خدمات عكاسي و فيلم برداري، 2 مركز تعميرات انواع موتورها(ماشين) و ديگر عراده جات، 11 دستگاه انواع قايق هاي موتوري، پاروي و پايدلي، 12باب مسافرخانة ابتدايي، حدود 100 باب خيمه كرايي در اندازه هاي مختلف،22 باب سرويس تشناب (دستشويي) ابتدايي، زمين فوتبال، زمين واليبال، انواع تابلوهاي راهنمايي براي وسايط نقليّه و تابلوهاي اخطاري و راهنمايي براي مسافرين؛ ميوه جات از قبيل خربزه، تربوز(هندوانه)، سيب، انگور، زردآلو، بادرنگ(خيار)، توت، كِشته(برگه) در اختيار مسافرين قرار دارد.
اما با كمال تأسف در بُعد فرهنگي و ديني مردم هيچ گونه كاري عملي تا كنون صورت نگرفته است. در اطراف بندها تنها چيزي كه به عنوان شعائر ديني و اسلامي توجه انسان را به خود جلب مي كند وجود يك تابلوي سبز رنگ بسيار كوچك كه اين جمله بر روي آن نوشته شده است: «مسجد و قدمگاه حضرت علي عليه السلام» و چند تابلوي سياه رنگ كه بر روي يكي از آنها «زيارت امين الله» نوشته شده، در داخل بناي مذكور بر روي ديوار نصب شده است،مي باشد كه 95/0 مردم سواد خواندن آن را نيز ندارند.

بتهای بزرگ بامیان


بت بزرگ بامیان که بزرگ ترین تندیس در جهان ثبت گردیده بود ۵٣ متر ارتفاع داشت و صلصال نام داشت. بت کوچک که به نام شمشال یاد میگردید ٣۵ متر ارتفاع داشت. بت های کوچکتر دیگری نیز در دل کوه در اطراف آنها تراشیده شده بودند که همچنان از عهد کوشانیان بر جا مانده بودند.
افغانستان، بنابر موقعیت حساس و مهم ژئو پولیتیک و قرار داشتن در مسیر راه معروف ابریشم، همواره شاهد لشکر کشی ها و تاخت و تاز ها بوده و در عین حال از فرهنگ های پر بار آریایی، یونانی، کوشانی و بودایی فیض گرفته است.
در عصر آشوکا، که در میانه سدهء سوم ترسایی در هند حکم می راند، بودیسم وارد افغانستان شد. قرار روایات، در آن زمان بود که یک مکتب هنری به نام گندهارا ایجاد گردید. کانون گندهارا در اطراف جلال آباد امروزی قرار داشت.
سپس کانیشکا بود که در سدهء دوم پس از میلاد، پس از گرایش اش به سوی بودیسم، افغانستان را به محل آفرینش و گسترش فرهنگ بودایی تبدیل ساخت. او، از گرونده گان و پشتیبانان نستوه بودیسم بود. در دوران حکمروایی کانیشکا (١٢٠ -١٦٠ م)، گندهارا یک مکتب هنری تندیس سازی و ادب بودایی بود.
سرزمین افغانستان از اولین سرزمین های بود که در آن بودا به حیث مظهر آرامش، زیبایی، مهربانی در فرم بشر اما کامل و بدون کوچک ترین عیب تراشیده شد. بوداییان بر حسب چهار حقیقت شریف بودیسم که از این قرار اند: عشق و محبت(متا)، ترحم و شفقت(کارونا)، خیر خواهی(مدیتا)، و شکیبایی(اپیکا) از بودا الهام میگرفتند.
طالب ها، تندیس های بودا را مظهر بی دینی می پنداشتند. آنها کوشیدند تا از عقب طرح نابودی بت ها، تشنج مذهبی و رویارویی با دیگر ادیان را دامن زنند.
طالبان با درک نادرست از این فکر تاریخی که سلطان محمود غزنوی بت شکن بود، خواستند پیام غلط به مسلمین بدهند که آنها نیز بت شکنان و مسلمانان با دیانت اند. بر همین پندار آنها تضعیقات را بر هموطنان هندو و سکهـ ما روا داشتند و آخرین یهودی را مجبور به ترک وطن کرده و درِ آخرین کنشت کابل بسته بستند.
سلطان محمود غزنوی بت شکنی را، اول ، هم به غرض توسعهء دین اسلام و هم زراندوزی و چپاول گنج های هند به راه انداخت ،در همان حالی که وی به فتوحاتش برای فی سبیل الله ادامه میداد، هیچگاه عزم بر این نکرد تا بت های بامیان را ویران سازد. سلطان محمود، که در دربارش دوهزار شاعر و سخنور حضور داشتند، عاقلتر از آن بود تا به بت های بامیان که سده ها در جایگاه شان خاموشانه نظاره گر «کمدی های انسانی» بوده اند، آسیب برساند. او میدانست که هم عظمت کوشانیان به صفحهء تاریخ پیوسته و هم زائران و مردم باورمند به دین بودا به دور جا ها کوچیده اند.
الگوی دیگر طالبان، امیر عبدالرحمن بود که باری بت ها را به توپ بست، اما گلوله های وی یارای فروریزی بت ها را از دل کوه نداشت. به همین خاطر برای « امر ثواب» به سرکوب هزاره ها و و ادار سازی کافرستان به نورستان مبادرت ورزید.
اما چرا تندیس های بامیان را شکستند؟
طالبان تندیس های بامیان را بخاطری شکستند، زیرا آنها فاقد هویت ملی بودند. طلبه ها بچه های دهاتی بودند که در سالهای جنگ در اردوگاه ها مهاجرین در حالتی بی وطنی و بعد زیر تأثیر مدرسه های مذهبی «دیوبندی» و با هویت مذهبی پاکستانی پرورش یافتند. برای آنها نابودی سمبول های ملی هیچ مفهوم نداشت. آنها از فرماندهندگان شان عمدتا( آی.اس.آی) یک چیز را آموختند، که باید همه جا علیه بی دین ها به پا خاست و نشانه های را که دین را سست می سازد از بین برد. برین باور تندیس ها و تمام آثار بودایی موزیم کابل ضربه دید و مجسمه های هرات کار استاد مشعل شکستانده شد. و غیره.
الیور روای فرانسوی نظر دارد که طالبان با بت های بامیان دشمنی داشتند. او نوشت که یکی از وجوه مشترک طالبان و القاعده، کینه توزی و عداوت هردوعلیه بت های بامیان تا مرز نابودی آن بود.
البته الیور روا از این بیان به موضوع دیگر نیز نظر دارد و آن تسلط وهابیت بر اندیشهء طالبان است!
به هررو بت های بامیان قربانی تعصب افراطی مذهبی طالبان شدند.
تندیس های بامیان کی ها بودند؟
در آثار پژوهشی جغرافی و تاریخی متقدمین چه غربی و چه شرقی این تندیس ها بنام ( سرخ بت ) و ( خنگ) بت یاد گردیده است.
ما میدانیم که حضرت بودا، چنان که نهرو در کتاب کشف هند می نویسد: ( سیدهارتا) نام داشت . محمد تقی بها در کتاب "بهار ، و ادب فارسی" نام بودا را (سدهان نا) و لقب او ( سکیامونی) به معنی "علم نفس خویش" و لقب دیگرش را(بُدا) می نامد. و صحیح اسم بودا را (بوذاسب) می شمار. به نظر می رسدکه آنچه که نهرو می نامد درستتر باشد ( سیدهارتا) نام وی بوده و درسایر کتب نیز به همین نام یاد گردیده است. شادروان بهار شاید به خاطر کلمه{سید} ، او ( سدهان نا) ساخته است. لقب سیدهارتا، یعنی بودا چنانکه در لغت نامهء دهخدا آمده است به معنی { بیدار، آگاه، زرنگ، خردمند} می باشد دهخدا نیز نام بودا را "سیدارتمه گوتمه" یاد می کند که نام خانوادگی او ساکیامونی بوده است.
بنابرآن، بودا که لقب سیدهارتا بوده ، در تاریخ به اسم خاص او تبدیل یافته است. چنانکه میدانیم اسم خاص تغییر ناپذیر است. نمی شود که احمد را محمود گفت و محمود را احمد نامید. بودا در تمام تواریخ بنام بودا یاد گردیده است.هیچ ممکن به نظر نمی اید که اگر تندیس ها بودا می بود ، آن را ( خنگ بت ) و یا ( سرخ بت ) بنامند. در این صورت خنگ بت و سرخ بت شخصیت جدا از بودا در بامیان بوده است.
همچنان این دو شخصیت را تمام لغت نامه ها و آثار جغرافیایی و تاریخی بنام خنگ بت و سرخ بت یاد می دارند. یاقوت حموی در معجم البلدان وقتی بامیان را معرفی میدارد می نویسد:
« بامیان شهر و خوره ای در کوهستان میان بلخ و هرات و غزنه است. دژی استوار و شهری کوچک در سرزمینی پهناور که از بلخ ده مرحله و از غزنه هشت مرحله دور است. خانه ای بلند بر ستونهای سر به آسمان کشیده و نقاشی شده در آنجا هست. که در آن از هرگونه پرنده نمونه ای در آنجا برای بازدید بیکاران نهاده اند. دو بت بزرگ و بلند نیز در آنجا در تنهء کوه کنده شده، یکی از آنها را سرخ بُد و دیگری راخینگ بُد خوانند، گویند در همهء جهان بی همتا است.»
بسیاری از شعرایی دیگر متقدم بر علاوهء عنصری ، از سرخ بت و خنگ بت در بامیان نیز یاد نموده اند. خاقانی می گوید :
گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازد
تو سرخ بتی از می بنگار بــــصبح انـــــدر.
و یا در جای دیگر:
در کف از جام خنگ بت بنگر
بر رخ از باده سرخ بت بنگار
و یا سوزنی سمرقندی می گوید:
کردی میان سرخ بت بامــــــیان ستــیــخ
باشی بر آن که خنگ بتی را کنی به چنگ
و یا سیف اسفرنگی می گوید:
مــردم نادان اگر حاکــم داناســـــتی
شحنهء یونان بودی خنگ بت بامیان.
بهر روی با صراحت در تمام آثار و اشعار متقدمین این دو تندیس بنام خنگ بت و سرخ بت یاد گردیده و به یقین که اینها مجسمه های بودا نبوده اند.
دلیل دیگری که تندیس های بامیان بودا نیستند اینست که: بودا مرد بود( نرینه) در حالیکه سرخ بت زن بوده (مادینه) . و همسر بودا که "یاشودا" ( yasodha ) نام داشت بودا نبود، بلکه پس از آنکه سیدهارتا به مقام بودایی میرسد ترک خانه و خانواده می کند. هیچگاهی همسر بودا در کنار وی دیده نشده است. در این صورت سرخ بت جز سرخ بت کسی دیگر نمی تواند باشد.
جالب این است شادروان احمد علی کهزاد در کتاب "آثار عتیقه بامیان" که داکتر فریار کهزاد فرزند ایشان آن را به نشر سپرده است. چنین وانمود می دارد که چون بت اول نامتناسب ساخته شده بود، پس در پی ساختن بت دومی شدند.
شاید نظر کهزاد در باره ء بی تناسبی بت اول و متناسب بودن بت دوم درست و بجا باشد. اما مسله این است که یکی از این تندیس ها نرینه و دیگری مادینه ساخته شده اند . من فکر نمی کنم اشتباه بدین بزرگی را پیکر تراشان که شاید صد ها سال روی آن کار کرده باشند، مرتکب گردند. که یکجا بودا را مرد و بعد آن را زن و یا برعکس بسازند. اشتباه میتواند در شکل به وجود آید اما در ماهیت غیر ممکن به نظر می رسد.
چیزی دیگری که کهزاد مرحوم تاکید برآن دارد . بودایی بودن کوشانیان و ساختن این بت ها در زمان کوشانیان می باشد. در حالیکه چنانکه خود در کتاب تاریخ افغانستان می نوسید در زمان کوشانی ها ادیان معین و مشخصی وجود داشته و تمام ادیان قابل قبول و احترام بوده است.
با ملاحظه تاریخ این واقعیت مسلم می گردد که که بخش غربی خراسان که بنام باختر یاد می گردید مردم باورمند، نخست به آیین میترایی و پس از ظهور پیغام آورخدا (پیغمبر) حضرت زرتشت به آیین زرتشتی گرائیدند. و قسمت شرق خراسان که هر بخش از آن بنام های مختلف مانند کابلستان ، کاپیسا، بامیکان و گندهارا و غیره یاد می گردیده ، مردمان معتقد به آیین های دوره ودایی بودند و بیشتر آیین شیوایی داشتند که همان آیین میترایی می باشد.
شادروان غلام محمد غبار درهمین مورد بسیاربا وضاحت می نویسد که: « در دوره کوشانی های بزرگ از قرن اول تا سوم میلادی، تعدد عقیده و مذهب مثل سابق محترم، و طریقه های زرتشتی، بودایی و برهمنی، مساویانه تحت حمایت دولت قرار داشت. کانیشکا در مسکوکات خود تقریباً تمام ارباب انواع مشهور مملکت را نمایش میداد.
اشارات تاریخی مبین آن است که در روزگار کوشانی ها همهء مردم به آیین بودایی معتقد نشده بودند. تغییر دین ظرف دو سه قرن در جامعه نمی تواند صورت بگیرد. از سوی دیگر دین بودایی حتی در سرزمین هند نتوانست که بیشتر از هشت نه قرنی دوام بیاورد. در حالیکه ساختمان پیکره های بامیان حداقل چند صد سالی را می بایست در بر گرفته باشد.
و نیز گفته می شود که بامیان مرکز دین بودایی بوده است، بازهم از لحاظ منطق تاریخ درست به نظر نمی آید. زیراشاهان کوشاني از لحاظ مذهبي پيرو آيين خاصي نبودند از اينرو ديده مي شود که آيين خاصي را نيز به صورت مذهب رسمي قلمرو خود ترويج نکرده اند و پيروان مذاهب و آيين هاي مختلف، آزادانه به فعاليت هاي مذهبي خود مشغول بودند چنانکه تصاوير سکه هاي بدست آمده از دوره کوشانيان نشان مي دهد، تنوع تصاوير « ايزدان بر روي سکه هاي کوشاني بازتابي است از چندگونگي اعتقادات مذهبي در گستره وسيع قلمرو امپراطوري کوشان.
به هر حال، از مجموعه ای اسناد که ارائه گردید ثابت می شود که تندیس های بامیان بودا نبوده است و در زمان کوشانی ها چنانکه خواندیم دین شیوایی بیشتر رواج داشته است و هم چنان آیین برهمنی دین اکثریت از مردم شرق کشور ما را تشکیل میداده است. بنا برآن باید که خنگ بت و سرخ بت را در آیین های ودایی و برهمنی و میترایی و زرتشتی باید جستجو نمود
از سوی دیگر از این واقعیت هم نمی توان انکار کرد که مجسمه های بودا نیز در بامیان باید موجود باشد. و برخی از مجسمه هایی یافته شده بدون تردید مجسمه بودا نیز است. ولی خنگ بت و سرخ بت ، این عاشق و معشوق را نباید بودا گفت . بلکه بهتر است به همان خنگ بت و سرخ بت یاد کرد. این دو نام ، عاشق معشوق نماد از فرهنگ دوره هایی میترایی ، ودایی و اهورایی سرزمین ما می باشد.
یافت سرشت و سرنوشت این دو پیکره را به نسل های آینده می گذاریم تا با استفاده از انکشافات باستانشناسی ، خاک شناسی و سنگ شناسی به موفقیت هایی نایل آیند.

شهرهای تاریخی بامیان

شهر غلغله:
شهر غلغله شهري كه يك زمان شهرت بسزايي آن شرق و غرب را به خود متوجه گردانيده بود و در برابر نيرومند ترين و خشمگين ترين متهاجمين مقاومت و مجادلت همي كرد مخرو به هاي شهر غلغله در گردو نواحي بالا حصار در ميان مزارع و كشت زارها به طرف دهكده سيد آباد كم و بيش باقي مانده است .
شهر غلغله طوري كه تاريخ حكايت مي كند به گمان غالب بعد از به ميان آمدن سلطنت شنسبانيه غوري به دست سلطان علاءالدين جهان سوز و در زمان سلطنت نخستين امير شنسباني ملك فخر الدين برادر افخم جهان سوز به ميان آمده است .
باشندگان اين شهر در بين قرن شش و اوايل قرن هفت هجري در سموچ و آبادي هاي مستحكمي كه اباره ها برجهايي كه از خشت خام و پخته و سنگ اعمار شده بود زندگاني مي كردند بعد از اين كه علاءالدين محمد خوارزم شاه بين سال هاي 607و 611 هجري اردوي غوري وغزنوي را در هم شكست پسرش جلاالدين در شهر غلغله مركزيتي قايم كرد و براي مدتي با شهرت جلال تام حكم روايي نمود شكوه وقدرت آن رقيبان اش را بران داشت تا بر شكست و كوبيدن او از هيچ گونه تدابير واقدامي دريغ نكنند زمان قدرت اين حكم رواي فاتح بود كه هجوم وحشت ناك چنگيز از صفحات شمال بر جنوب هندوكش سرايت كرد .
چنگيز از راه دره شكاري وارد اين سرزمين شده در شهر ضحاك كه آثار خرابه هاي آن را در هفده كيلومتري قبل از باميان در نقطه نقاط آب هاي باميان و كالود در نقاط مرتقع كوه سرخ قرار دارد. و جنگ ميان مهاجمين چنگيز و امپراتور شهر در گرفت درين زدو خورد موتي جن پسر جغته نواسه چنگيز به قتل رسيد از ديدن اين منظره خشم چنگيز به جوش آمده سوگند ياد كرد كه آن قدر قتل و قتال درين شهر بنمايد كه حتي براي انسان وحيوان امان زندگاني ندهد شهر غلغله بعد از مقاومت بسيار شديد در سال 618 ه ق مطابق 1322 مسيحي به خاك يكسان شده فاتح مغل آن طوري كه تصميم گرفته بود شهر را آتش زد و مردم در ميان شعله هاي آتش جان دادند وگروهي كه از شعله هاي بي رحم آتش نجات يافتند از دم تيغ خلاصي نيافتند و بالاخره حصار آزادگان و كانون علم و فضل پادشاهان علم دوتس ادب پرور شنسب هاي غوري خوارزمشاهي را شهر مغضوب لقب دادند .
به طرف جنوب شرق خرابه هاي بالا حصار شهر غلغله در داخل دهكده سيد آباد بدنه قلعه مستطيل شكل با ديوارهاي بلند موجود است كه در نزد اهالي به قلعه دختر معروف مي باشد داستانهاي محلي اين قلعه را مربوط به دختر جلاالدين منكبرني پادشاه خوارزمشاهي مي دانند چنگيز حصار محكم شهر غلغله را گرفت نمي توانست و مدتي لشكر مغلي در اطراف حصار سر گردان ماندند وحيران بودند كه به چه ترتيب و وسيله حصار را بگشايند و به مجادله جهت اشغال بپردازند تا اين كه بالاخره اين دختر ناز پرور خيانت كرده و نامه براي مهاجمين نوشت و نامه را با پيكان تير در صف مهاجمين انداخت و به آن ها فهماند كه فتح اين قلعه مشكل است تازماني كه سر چشمه آبي را كه در داخل حصار مي آيد و مدافعين شهر از آن استفاده و رفع تشنگي مي كند بسته نشود فتح نصيب مهاجمين مغلي نخواهد بود لذا سر چشمه اي را كه در دره كالو است با نمد تخته سنگ هاي نمك مدود شود و سپاه مغل به اين دستور سر چشمه آب را بستند و بدين ترتيب راه فتح قلعه را يافتند وآن را گشودند و اما در مقابل دختر ناعاقبت انديش نيز فعل زود ثمره اين همكاري خود را با اردوي دشمن چشيد و توسط سپاه مغل به وضع فلاكت باري كشته شد.

شهر ضحاك:
نام محليست كه به فاصله 17 كيلو متري شرق كه بين 67 درجه 58 دقيقه 13 ثانيه طول البلد شرقي و 34 درجه 29 دقيقه و 34 ثانيه عرض البلد شمالي واقع است در نقطه اتصال آب هاي باميان يا آب دره گالوروي پوزه هاي بلند و سرخ كوه برج ها ديوارها و بقايا قلعه به نظر مي خورد كه يكي از مستحكم ترين قلعه هاي جنگي بوده قسمتي از برج هايي كه رخ به طرف دره گالوا است به نام شهر تريمان هم شهرت دارد .
در دوره شنسباني هاي غوري در اين جا حصار مستحكمي ساخته شده بود كه مقاوت آن در مقابل چنگيز خاطره فراموش ناشدني به يادگار مانده است چنان چه موتي جن نواسه چنگيز در سال 628 ه 1222 م در همين جا كشته شد .

شهر سر خشك:
به فاصله 4 كيلو متر دورتر از دره شكاري در سواحل چپ آب هاي باميان بر فراز پوزه بسيار بلند كوه ديوارهاي يك حصار خرابه كه شكل قلعه را دارد قرار دارد واقع واز نظر استحكام و موقعيت سوق الجيشي اهميت بسزايي داشت اين حصار مانند شهر غلغله و ضحاك آبادي هاي به شكل سموچ و عماراتي از خشت خام نيز از خود به يادگار مانده است.
كه يك تيغه كوه را به هم وصل كرده است .
1- خرابه هاي اصل شهر كه مسجد و بعضي عمارات آن هنوز باقي مانده است .
2- ارگ يا بالاحصار كه بر فراز خصص سلني دره و اراضي هم جوار واقع است .
دورادور شهر و حصار ديوارهاي ضخيم و برج هاي مدور ديده مي شود كه همه از گل وسنگ ساخته شده اين حصار هم در اثر هجوم مغل در نيمه اول قرن هفت هجري ويران شده است .


داكتر نجيب الله

نجيب الله فرزند اختر محمد، از قبيله احمد زي از تيره غلزايي پشتون، در سال 1326 در پکتيا متولد شده است. پدر وي کارمند اداره تجارت افغانستان در پيشاور بود. وي در سال 1343ه‏ش، از ليسه (دبيرستان) حبيبيه فارغ گرديد و در سال 1354 از دانشکده طب دانشگاه کابل، فارغ التحصيل گرديد. نجيب در سال 1344 به عضويت جناح پرچم ح.د.خ.ا درآمد و به فعاليت شديد و تند حزبي و دانشجويي آغاز کرد. ولي در جريان اين فعاليت‏ها دو بار دستگير شد، اما با اعمال نفوذ پدرش از زندان آزاد گرديد. در درگيري‏هاي فيزيکي ميان گروه‏هاي رقيب (چون خلق، پرچم، شعله جاويد، جوانان مسلمان و ...) وي نقش بسيار فعال و برجسته داشت و از همين زمان به بزن بهادري شهرت يافت.
در سال 1356 به عضويت کميته مرکزي ح.د.خ.ا درآمد و پس از پيروزي کودتاي 7 ثور 1357 وي به عنوان عضو شوراي انقلابي و در برج سرطان همان سال به عنوان سفير افغانستان در تهران تعين گرديد. در ماه ميزان همان سال به هنگام تصفيه پرچمي‏ها از سوي جناح خلق از سوي تره‏کي ـ امين به کابل برنگشته در خارج ماند و در 6 جدي 1358 ه‏ش همراه ببرک کارمل و سپاهيان شوروي به کابل آمد و از آن زمان به سمت رئيس سازمان اطلاعات و امنيت (خاد) تعيين گرديد و تا برج ثور 1365 اين وظيفه را با موفقيت انجام داد. وي که در طي اين مدت توجه روس‏ها را به خود جلب کرده و عده‏‏ي زيادي از اعضاي حزب و نيروهاي امنيتي و مسلح را با خود همراه ساخته بود، در تاريخ مزبور به عنوان منشي عمومي، (دبير کل ح.د.خ.ا) انتخاب گرديد، و در ماه ميزان همان سال به عنوان رئيس شوراي انقلابي و در ماه قوس 1366 پس از تشکيل لويه جرگه به عنوان رئيس جمهور افغانستان تعيين گرديد.
پس از تغيير نام، تشکيلات و اساسنامه حزب دموکراتيک خلق، در ماه سرطان 1369 به عنوان رئيس «حزب وطن» انتخاب گرديد و سرانجام تحت فشار مجاهدين و تسريع فروپاشي پايه‏هاي لرزان رژيم او در اواخر حمل 1371 از رياست جمهوري استعفا داده و هنگامي که مي‏خواست از فرودگاه کابل به جانب هند به قصد ملحق شدن به خانواده‏اش پرواز کند، نيروهاي مسلح مانع پرواز او گرديده، ناگزير به دفتر نمايندگي سازمان ملل پناه برد و سال‏ها در آن جا به عنوان پناهنده زندگي مي‏کرد تا اين که در شب 5 ميزان 1375 که طالبان به کابل وارد شدند، او را از دفتر سازمان ملل بيرون آورده شب هنگام همراه برادرش بدار آويخته و بدين ترتيب به زندگي پر ماجرايش پايان بخشيدند.

عبدالعلی مزاری


شهيد عبدالعلی مزاری در سال ۱۳۲۶ هجری شمسی در روستای نانوايی چهار کنت از توابع ولايت بلخ چشم به جهان گشود. پدرش حاجی خداداد، زراعت پيشه و مالدار بود.
خانواده حاجی خداداد اصلا از سرخجوی ورس به شمال افغانستان مهاجرت کرده بودند. در دورانی که عبدالعلی مزاری به دنيا آمد، خانواده‌ی او چون بسياری خانواده‌های ديگر در زمستان به قشلاق و در تابستان به ييلاق می رفتندعبدالعلی نيز چون ديگر اطفال در دامداری و زراعت به خانواده کمک می کرد. در کنار اين دروس ابتدايی را زمستان ها در مدرسه‌ی نانوايی فرا گرفت. سپس به صورت تمام وقت تعليمات دينی را در مدرسه چهارکنت و مزار شريف ادامه داد
شهيد مزاري در بيست سالگي با برخي چهره های مبارز زمانش آشنا شد. در همين سنين با شهيد سيد اسماعيل بلخی از نزديک آشنا گرديد و بلخی، عبدالعلی جوان را تشويق به تداوم تحصيل و خدمت عسکری می کند. در سال
۱۳۴۸ هجری شمسی شهيد به عسکری می رود و دوران عسکری را در کابل، خوست و گرديز سپری می کند. در ضمن خدمت، درسش را نيز نزد يک مولوی سنی مذهب افغان ادامه می دهد.
خدمت سربازی برای مزاری بسيار آموزنده بود. از يکسو به او کمک شد که با محروميت مردم ديگر مناطق افغانستان آشنايی بيشتر پيدا کند و از سوی ديگر با ساختار پر از فساد و تبعيض دولت حاکم آشنا گردد.
عبدالعلی مزاري با ختم خدمت سربازی مدت کوتاهی در افغانستان می ماند. پس از آن برای ادامه‌ی تحصيلات به ايران می رود. در سال 1350 هجری شمسی قم را به عنوان محل تحصيلش انتخاب می کند. اين سالها در ايران اوج مبارزات ضد شاهنشاهی استمبارزات ضد سلطنتی مردم ايران و فضای سياسی و فکری آن روز حوزه علميه قم، مزاری را بيشتر از گذشته به فعاليت های سياسی و جريان های انقلابی علاقمند می سازد. نظام فرسوده ی شاهی افغانستان بدتر از شاهنشاهی ايران غرق فساد بود. او افغانستان و محروميت ها را ديده بود.با حلقات مبارزان شيعه افغانستان ارتباط و دوستی نزديک داشتبنابراين مزاری در مدت کوتاهی با رهبران انقلاب ايران آشنا شد. سفری به نجف رفت و با آيت الله خمينی از نزديک ديدار کرد.
سال های اقامت مزاری در ايران، عراق، سوريه، پاکستان و ترکيه پر از شور و تلاش بود. او در کنار فعاليت های سياسی و همکاری و همفکری با شخصيت های رده اول انقلاب، در سال 1355 موفق شد تا درس سطوح حوزه را به پايان برساند
به دنبال کودتای هفت ثور و قيام سه حوت 1357 مردم چهارکنت، مزاري به زادگاهش بر گشت و در کنار مجاهدين به جنگ مسلحانه با دولت و متجاوزان شوروی پرداخت. در همين سال ها با همکاری و هماهنگی جمعي از همفكرانش سازمان نصر افغانستان را بنيان گذاشتند
.
مزاري در سال 1360 هجری شمسی بار ديگر به خارج سفر كرد و فعاليت هاي سياسي خود را در ايران پي گرفت. او در سال 1365 به افغانستان بازگشت .در اين سالها وجود جنگ هاي شديد داخلي اين احساس را در ميان سران احزاب به وجود آورده بود كه وحدت يگانه راه برون رفت از مشكلات استبدينسان مي توان مزاري را در كنار ساير رهبران جهادي يكي از افراد موثر در ادغام احزاب هشتگانه شيعي و تشكيل حزب وحدت اسلامي در سال 1368 دانستشورای مرکزی حزب وحدت در سال 1370 هجری شمسی، عبدالعلی مزاری را در غياب وي در حاليكه از سفر ايران و به صورت مخفيانه از طريق هرات به باميان برمي‌گشت، به عنوان دبيرکل شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی انتخاب کرد.
در اوايل زمستان 1370 هجری شمسی شهيد مزاري از طريق ولايت فراه خود را به باميان رساندپس از سقوط حكومت كمونيستي در كابل و استقرار مجاهدين در پايتخت، او از طريق مزار شريف وارد کابل می شد و در غرب کابل مستقر گرديدسالهاي استقرار مزاری در غرب كابل، متاسفانه همزمان شد با جنگ هاي خونيني كه بين متحدان قبل از پيروزي و فاتحان امروز شعله ور گرديد.
حزب وحدت اسلامي به دبير كلي عبدالعلي مزاري، حزب اسلامي به رهبري حكمتيار و جنبش ملي به رهبري عبدالرشيد دوستم از يكسو و جمعيت اسلامي به رهبري رباني و فرماندهي احمد شاه مسعود و برخي ديگر از احزاب جهادي از ديگر سو كه اتفاقا اداره شهر كابل نيز در دست آنان بود، جنگ هاي طولاني مدتي را براي كنترل قدرت آغاز كردند.
هر يك از طرفين، طرف مقابل را متهم به انحصار طلبي در قدرت مي كرد در سنبله 1373 در پي يك اختلاف شديد داخلي، حزب وحدت به دو شاخه تقسيم شد كه رهبري يك شاخه از آن به عهده شهيد مزاري بود و شاخه ديگر كه محمد اكبري آن را هدايت مي كرد در صف موافقان حكومت در كابل قرار گرفت.
هرچند كه شواهد قابل استناد براي تشخيص مجرم واقعي در جنگ ها وجود ندارد (زيرا هر يك از طرفين ادله اي براي اثبات ذيحق بودن خود ارائه مي كنند) اما مي توان گفت كه آن سالها، شايد از تلخ ترين سالهاي تاريخ افغانستان باشد.
همزمان با جنگ هاي كابل، جنبش طالبان كه يك جنبش كاملا نو ظهور و نا آشنا بود از جنوب افغانستان اعلام موجويت كرد و به سرعت با تصرف مناطق مختلف افغانستان به سمت كابل نزديك شد. در اواخر سال 1373 جنبش طالبان تا نزديکی های کابل پيشروی کردندظهور طالبان تمام معادلات قدرت در افغانستان و مخصوصا در کابل و اطراف آن را دگرگون نمود. «شهيد مزاري» در آغاز با فرستادن بخشی از زبده ترين نيروهای خويش به ولايت غزنی به مقاومت در برابر پيشروی طالبان پرداخت. نيروهای اعزامی حزب وحدت در آغاز موفق شدند مواضع طالبان را در اطراف شهر غزنی متصرف شوند. اما به دنبال عدم همکاری نيروهای محلی آنان نتوانستند جبهه ای موثر بر ضد طالبان در غرنی فعال سازند.
با شکست طرح فعال ساختن جبهه در ولايت غزنی، مزاري مذاکرات با طالبان را که از چندی پيش آغاز شده بود جدی تر دنبال نمود. اما با کنار رفتن حزب اسلامی از حلقه اتحاد و مستقر شدن طالبان در چهار آسياب غرب کابل در محاصره کامل قرار گرفتسرانجام، حزب وحدت اسلامی در غرب کابل شکست خورد و «عبدالعلي مزاري» در حوت 1373 در چهارآسياب به دست طالبان به شهادت رسيد.
طالبان تلاش نمودند تا از پذيرش مسوليت شهادت «رهبر حزب وحدت» شانه خالی کنند و شهادت او را بيشتر يک سانحه هوايی وانمود سازندشهيد مزاري پس از شهادت از غزني تا مزار شريف بر دوش هواداران خود تشييع و در شهر مزار شريف به خاك سپرده شدگفته مي شود كه شهيد مزاري ببيعد از اسارت، به دست نيروهاي طالبان شكنجه شده . پس از مثله شدن به شهادت رسيده است.

احمدعلی کهزاد

مدعلی کهزاد ( ۱۲۸۷-۱۳۶۲ ش / ۱۹۰۷-۱۹۸۳ م )، از تاریخنگاران و باستان‌شناسان برجسته افغانستان است.
احمدعلی کهزاد فرزند ميرزا محمدعلی، در ٨ ثور (اردیبهشت ماه) سال ۱٢٨٧ خورشيدی (٢٨ اپريل ۱۹۰۷ م) در شهر کابل در يک خانوادۀ روشنفکر زاده شد. او از مردم چنداول کابل بود آموزش دورهٔ کودکی را از مكتب خانه سيد عبدالحميد آغا شروع کرد و دورهٔ دبيرستان را در مکتب استقلال (در سال ۱۳۰٨) به پايان رسانيد.
احمدعلی كهزاد چنان كه بعدها از آثار او آشکار می‌شود، بطور حتم زبان عربی را در مدارس تعليم ديده و از ادبيات آن زبان بهره‌ی فراوان برده بود .احمدعلی قسمتی از آموزش ابتدايی‌اش را در مکتب خافی‌ها و پس از آن در مکتب اتحاد گذرانيد و سپس يكی دو سال دوره‌ی‌ متوسطه را در مکتب حبيبيه و جبل‌سراج درس خواند. اما مهم‌ترين دوره‌ی تحصيل وی در دوره‌ی عالی (اعدادی) در ليسه استقلال بود.
احمدعلی، در مکتب استقلال، با استادان فرانسوی و زبان فرانسه آشنا شد و اين زبان را به خوبی آموخت و از ادب آن بهره‌ی فراوان برد و بنا بر همين تسلط وی در زبان و ادبيات فرانسه بود كه بعد از فراغت از تحصيل، توجه دربار به سوی او جلب شد و در دارالتحرير شاهی، شغل مترجمی به او واگذار شد. علاوه بر اين، خصلت‌های پسنديده‌ای او، علت ديگر اين انتخاب بود. او در طول تحصيل از مكتب ابتدايی تا ليسه شاگرد ممتاز بود. زبان فرانسه را روان صحبت می‌كرد و به خوبی می‌نوشت. با زبان انگليسی نيز آشنايی داشت. حسن خلق، برخورد نيكو و آداب درباری را خانواده به او آموخته بود. شغل اداری در دربار، از طرفی او را با رجال سياسی داخلی و خارجی معاشر ساخت و به بصيرت او به آداب و فرهنگ غربی و سياست بين المللی افزود و از سوی ديگر، دربار را به استعداد فراوان و كم نظير او در درك مسايل علمی و فرهنگی و سياسی بيشتر متوجه ساخت. از همين جهت، پس از دو سال، او را برای انجام وظايف سياسی در خارج از كشور مناسب دانستند و به وظيفه سكرتری سفارت كبرای افغانستان در ايتاليا به رم فرستادند.
کهزاد در دوران اقامتش در ايتاليا، زبان ايتاليايی و مبانی دانش باستان‌شناسی را فراگرفت که در فعاليت بعدی خود از آن فراوان بهره جست. از طرفی هم، آثار بزرگ باستانی ايتاليا تاثير عميق بر وی نهاد و او را بسوی مطالعه و تحقيق در مسايل تاريخ باستانی کشانيد.
از اقامت کهزاد در ايتاليا مدتی نگذشت که در اثر بدگمانی مقامات بالايی سفارت، مناسباتش با سفير وقت بهم خورد و مجبور شد دوباره به وطن برگردد. اما چون جنگ جهانی دوم آغاز شده بود و راه دريای مديترانه نسبت بمباران کشتی‌ها خالی از خطر نبود، لذا از راه زمينی وارد ايران شد. اما از آنجا که نيت ناپاک سفير بدرقه راهش بود، با ارسال تلگرامی به کابل نوشت که احمدعلی خان ترک تابعت کرده و به ايران رفته است که به اين دليل، حکومت وقت افغانستان به سفارت افغانستان در ايران هدايت داده بود تا با ورود احمدعلی خان او را تحت الحفظ به افغانستان تسليم دهند، که چنان هم شد و در نتيجه استاد را از هرات راساً به توقيف خانۀ کابل فرستادند و او يازده ماه حبس را سپری کرد.
استاد کهزاد از سال ۱۳۱۰ عضو انجمن ادبی کابل بود و از جمله اعضای مؤسس آن انجمن نیز بشمار می‌رود." پس از آن، "علاوه بر امور باستان‌شناسی و سرپرستی موزه کابل، عهده‌دار مقام رياست انجمن تاريخ افغانستان نيز بود که به اثر پیشنهاد خودش در سال ۱۳٢۱ ایجاد شده بود. او مدت تقريباً بـيست سال (تا سال ۱۳٤۰)، اين وظيفه سترگ ملی را با علاقه‌مندی فراوان به پـيش برد.
پادشاه افغانستان، محمدظاهرشاه و دو بنی عم وی سردار محمدداود و سردار محمدنعيم به آموخته‌های وسيع اين دانشمند در تاريخ افغانستان و كاوش‌های باستان‌شناسی او ارج می‌گذاشتند و در صورت ضرورت ماخذ مورد نياز را از او جويا می‌شدند.
افزون بر اين، استاد کهزاد، عضو انجمن دايرةالمعارف آريانا و نيز انجمن‌های متعدد علمی بين‌المللی بود كه از آن ميان می‌توان از انجمن جغرافيايی واشنگتن، انجمن شاهی بنگال، انجمن آسيايی فرانسوی شرق اقصی و انجمن روزنامه‌نگاران فرانسه نام برد. او با برخی از موسسات بين‌المللی چون کميسيون يونسکو در افغانستان، موسسه مطالعات اسلامی روم وغيره همکاری داشت و باری هم دانشگاه سوربن پاريس وی را به عنوان استاد بررسی رسالهٔ يکی از کانديدهای درجه دکترا که راجع به افغانستان تحقيق می‌کرد، برگزيد. البته اين انتخاب پس از آن صورت پذيرفت که از سوی دولت فرانسه به دريافت نشان شواليه نايل آمد.
شخصیت علمی احمدعلی کهزاد، با پنجاه سال کارهای علمی و تحقیقاتی و نگارش کتاب‌ها و آثار بی‌شمار وی در زبان‌های فارسی، پشتو، انگلیسی، فرانسوی و ایتالیای نزد مردم افغانستان و جهان به حدی با اهمیت و با ارزش است، که او را از جمله دانشمندان طراز اول تاریخنگاری و باستان‌شناسی معاصر افغانستان شناخته‌اند؛ زيرا او بود که برای نخستين‌بار در نوشتن تاريخ افغانستان از اساسات و معيارهای علمی کار گرفت.
سرانجام، این پژوهشگر افغان، در روز پنجشنبه سوم قوس (آذرماه) سال ۱۳۶۲ خورشیدی درگذشت و در جوار "زيارت شاه دو شمشيره" به خاک سپرده شد.
کهزاد نخستين دانشمندی است که نقاب از چهره تاريخ کهنسال کشور خاصه عهود پيش از اسلام برداشته و با تاليف آثاری در ين زمينه بر آن جلا و جلوه ويژه و تازه داده است. بحق می‌توان گفت که استاد کهزاد تمام عمر شريف و هم نبيل خود را در راه اعتلای تاريخ وطن وقف کرده و بيش از سنين عمر خود رساله‌های علمی و مقالات تحقيقی نگاشته و بجا گذاشته است. تلاش‌های پی‌گير و ارزنده اين محقق نامدار در راه علم و فرهنگ، احيای مفاخر ملی و ماثر ميهنی و روشن ساختن زوايای گذشته‌های دور آريانای کهن و خراسان دوره اسلامی، نام او را در صفحات زرين تاريخ و ادب ما ابدی و جاودان ساخته است.
کهزاد در مدت نزديک به چهل و پنج سال (۱۳۱۰-۱۳۵۵) از سر برآوردگان پژوهش و تحقيق در زمينه‌های ديرين‌شناسی، تاريخ، جغرافيه تاريخی، و شناخت چهره‌های معروف علم و ادب و سياست و جز اينها به شمار می‌رفت.
آثار
● کتابها و رساله‌ها:
۱- مسکوکات اقفانستان
٢- تاریخ افغانستان، جلد اول و دوم
۳- بالاحصار کابل و پیش آمدهای تاریخی جلد اول و دوم
٤- رجال و رویدادهای تاریخی
۵- در زوایای تاریخ معاصر افغانستان
۶- افغانستان در پرتو تاریخ، جلد اول، دوم و سوم
٧- لشکرگاه
٨- فروغ فرهنگ
٩- بگرام
۱۰- آریانا
۱۱- تاریخ ادبیات افغانستان
۱٢- افغانستان در شاهنامه
۱۳- غرغشت یا گرشاسب
۱۵- افغانستان چهار راه تمدن و تهذیب (چاپ ناشده)
۱۶- مسکوکات قدیم افغانستان
۱٧- مسکوکات افغانستان در عصر اسلام
۱٨- شاهنامه‌ها و مقایسه میان بعضی پهلوانان آن و اوستا
۱٩- رایان کابلی
٢۰- کنیشکا
٢۱- روابط فرهنگی افغانستان و هند
٢٢- سپرلو
٢۳- درفش ملی جمهوری
٢٤- رهنمای بامیان
٢۵- تایان (چاپ ناشده)
٢۶- گلدستۀ عشق
٢٧- عرف و عادات افغانها
٢٨- رتبیل شاهان
٢٩- کوشانی‌های خورد یا کیداری‌ها
۳۰- امپراتوری کوشان شاهان
۳۱- ممدوحین شاهنامه یا شاهان اولیه آریانا
۳٢- مدنیت اوستايی
۳۳- مدنیت ویدی
۳٤- موزۀ کابل
۳۵- شاه بهار
۳۶- کابل
۳٧- تاریخ برای صنف هفتم
۳٨- از چنگیزتا تیمور
۳٩- منظرۀ افغانستان
٤۰- سرخ کوتل
٤۱- زمان شاه و فعالیت دستگاه استعمار
٤٢- د افغانستان پخوانی تاریخ
٤۳- افغانستان قبل از اسلام (چاپ ناشده- نوشته در محبس)
٤٤- روئین تن و تهمتن در جنگ در وادی هیرمند (نشر نشده)
٤۵- سربن، تهمتن و پشوتن (نشر نشده)
● سفرنامه‌ها:
٤۶- گزارش سفر هیئت کاروان زرد در ۱۳۱۰
٤٧- ٢٨۰۰ مایل . . .
٤٨- در امتداد کوه بابا و هری رود
٤٩- از سروبی تا اسمار
۵۰- از گلبهار تا سروبی
● درامه‌ها (نمايشنامه‌ها):
۵۱- مردان پاروپامیزاد
۵٢- اسکندر در آریانا (بزبان فرانسوی)
۵۳- اسلام . . .
● آثار به زبانهای خارجی:
۵٤- Men and Events
۵۵- In the Highlight of Modern History of Afghanistan
۵۶- Guide to Kabul with Nancy Dupree
۵٧- Alexander au Afghanistan
۵٨- Afghanistan Custom ٧ Culture (In Italian)
● ترجمه‌ها:
۵٩- بابر
۶۰- هنر قدیم افغانستان
۶۱- بامیان
۶٢- اسکندر در آریانا
۶۳- صنعت بودائی باختر
۶٤- یونانی‌ها در آریانا (چاپ ناشده)
افزون بر اين، استاد کهزاد صدها مقاله بزبان دری و زبانهای خارجی در عرصه تاریخ، ادب، فرهنگ و باستان‌شناسی در دايرةالمعارف آريانا و مجله‌های کابل، آريانا، افغانستان و ژوندون و همچنين در روزنامه‌های اصلاح و انيس به نشر رسانيده است.
 

نمونه شعر او
افغانستان
ای کشــــــور افغـانـســــــتـان
ای ســــــرزميــــن باســـــتـان
مـهــــــــد فــــــــروغ آريـــــــان
پـايـنــــــده نـامـــت جـــــاودان
پـايـنــــــده نـامـــت جـــــاودان

ای کـشــــــــــور آزادگـــــــــان
ای مـهـبـــــــط فــــــرزانـــــگان
خــاکــت کهــن بختــت جــوان
زی شــــادمـان، زی کـامـــران
زی شــــادمـان، زی کـامـــران

ای مـــرکـز مشــــــرق زمـــين
فـر تـــو با شــــــوکــت قــريــن
کانــون رســــــم راســــــتـيـن
در پـيـکـــــــر مشـــــــرق روان
در پـيـکـــــــر مشـــــــرق روان

ای قــلـــــب پـــاک آســــــــيـا
ای منـبــــع صــــدق و صـــــفا
خــــاک تــــرا چــــون تــــوتيـــا
در ديــده مـالـــم هــــر زمـــان
در ديــده مـالـــم هــــر زمـــان

حــب تــو باشـــــد ديــن مـــن
عشـــق تـو شــــد آئيـن مـــن
ای مــــادر شـــــيـريــــن مـــن
ای کشـــــور بـا عـز و شـــــان
ای کـشــــور بـا عـز و شـــــان

افــغـانـــی افـــــغـان ديــــــــار
آزاده ای در کـــهســـــــــــــــار
دارم بنــــامــــــت افــتـــخـــــار
تـا زنــده باشــــــم در جــهـان
تـا زنــده باشــــــم در جـهــان

تـــا پـــرچـــم فـتــــح و ظـفــــر
محـــــراب و مـنـــبــر را بـبــــــر
دارد عقـــــابـی جـــــلـوه گـــر
در مـطلــع مـشـــــرق عـيـــان
در مـطلــع مشــــــرق عـيـــان

سير روزنامه و روزنامه نگاري در افغانستان

تاريخ تولد روزنامه در افغانستان با تاريخ تجدد در اين كشور همزمان است.
سرآغاز تجدد و نوگرايي در افغانستان به دوران حكومت امير شيرعلي خان در سال 1863 ميلادي باز مي گردد و گفته مي شود كه تا قبل از اين تاريخ ، تجدد طلبي بايد و شايدي در كشور وجود نداشته است.
درست در همين دوره است كه نخستين نشريه‌ي رسمي تاريخ افغانستان به مرحله‌ي انتشار رسيد و به عنوان نقطه‌ي آغاز تاريخ روزنامه نگاري در افغانستان مورد توجه مورخان قرار گرفت.
اين جريده كه در سال 1875 ميلادي برابر با سال 1253 شمسي خورشيدي تحت عنوان" شمس النهار" منتشر شد مسئوليت آن را ميرزا عبدالعلي خان ( رئيس نخستين مطبعه‌ي ليتوگرافي در افغانستان) بر عهده داشت. شمس النهار در شانزده صفحه و ظاهرا در ماه دو يا سه مرتبه منتشر مي گرديد و مقالات آن عمدتا توسط يكي از رجال فرهنگي آن روزگار افغانستان به نام عبدالقادر پيشاوري نگاشته مي شده كه اين فرد منشي امير شيرعلي خان نيز بوده است. علاوه بر عبدالقادر پيشاوري چند مترجم نيز در هيات تحريريه‌ي اين نشريه حضور داشتند كه به ترجمه‌ي اخبار و متون خارجي مي پرداختند و ظاهرا اين مترجمان، اولين پيشگامان تاريخ ترجمه در افغانستان محسوب مي شوند.
امير شيرعلي خان تا جايي كه برايش مقدوربود از شمس النهار حمايت كرد ، لكن بعد از مدتي در گذشت و پسرش محمد يعقوب به جايش نشست و چندان هم دوام نياورد و انگليسي ها هم با حمايت از امير عبدالرحمن خان او را به مسند نشاندند و شمس النهار هم ديگر منتشر نشد. روي كار شدن عبدالرحمن خان در آن برهه از تاريخ افغانستان همه‌ي برنامه هاي نوگرايانه اي كه امير شيرعلي خان آغاز كرده بود را متوقف كرد و دوراني از خفقان و تصفيه هاي قومي و نژادي در كشور آغاز شد كه آثار منفي بسياري را از خود در تاريخ افغانستان برجاي گذاشت.
امير عبدالرحمان خان در اكتبر سال 1901 ميلادي درگذشت و وليعهد او امير حبيب الله خان در كابل به قدرت رسيد، لكن حبيب الله خان برخلاف پدرش چندان به فرهنگ و نوآوري بي توجه نبود. حبيب الله خان در آوان حكومت خود مسافرتي به هند داشت و در آن جا تحت تاثير پيشرفت هاي آن سرزمين قرار گرفت و به تجدد و نوگرايي گرايش پيدا كرد و به محض بازگشت از هند اولين ليسه ( دبيرستان) مدرن افغانستان را تاسيس كرد و آن را حبيبيه نام نهاد. مدرسه اي كه در سال هاي بعد محصلان شاغل در آن به نخستين مناديان مشروطيت و اصلاح طلبي در افغانستان تبديل شدند.
مورخان ، دوران حكومت حبيب الله خان را دوران شكل گيري مطبوعات نوين در افغانستان نام گذاري كرده اند و دليل اصلي اين نامگذاري را مي توان در انتشار نخستين نشريه‌ي مدرن و نوين تاريخ افغانستان يعني " سراج الاخبار" عنوان كرد.
سراج الاخبار در دوران حبيب الله خان در دو مرحله منتشر شد. در مرحله‌ي اول كه نشر آن در سال 1284 شمسي بود، فقط به يك شماره محدود ماند و مسئوليت آن را عبدالرئوف قندهاري بر عهده داشت.
مرحله‌ي دوم انتشار سراج الاخبار شش سال بعد در تاريخ 12 ميزان ( مهر) 1290 شمسي منتشر شد كه مسئوليت آن را محمود طرزي برعهده داشت . سراج الاخبار در هر پانزده روز يك بار منتشر مي شد ونقش مهمي در شكل گيري تجدد در افغانستان آن دوره دارد. محمود طرزي درسراج الاخبار براي اولين بار انديشه هاي نوين تجدد طلبانه را منتشر كرد و براي نخستين بار در اين دوره شيوه هاي نوين ادبي، رمان و رمان نويسي در كشور در سراج الاخبار منعكس شد. حتي براي اين كار، طرزي خود چند رمان از ژول ورن نويسنده‌ي نامدار فرانسوي را به زبان فارسي دري افغانستاني ترجمه كرد . سراج الاخبار در آن دوره تنها رسانه اي بود كه اخبار جنگ جهاني را در افغانستان منتشر مي كرد و بسياري از اصطلاحات سياسي و فرهنگي جديد نيز توسط سراج الاخبار وارد جامعه شدند.
از اين رو محمود طرزي را پيشاهنگ ادبيات نوين و پدر ژورناليسم افغانستان لقب داده اند. البته سواي از طرزي نويسندگان ديگري نيز در سراج الاخبار قلم مي زدند كه از جمله‌ي آن ها مي توان به عبدالهادي داوودي، عبدالرحمن لودين، عبدالغني مستغني و ... اشاره كرد كه در واقع از نسل اول روزنامه نگاران معاصر افغانستان به شمار مي روند.
از منظر محتوايي سراج الاخبار يكي از رسانه هايي بود كه افكار ملي گرايانه را با انديشه هاي پان اسلاميستي منعكس مي كرد و از گرايشاتي ضد انگليسي برخوردار بود كه البته اين امر ناشي از تاثيراتي بود كه طرزي از آراء و انديشه هاي سيد جمال الدين اسد آبادي گرفته بود چرا كه وي مدت زماني را در استانبول در محضر سيد گذرانده بود و در واقع اين مسئله را مي توان به عنوان بازتاب انديشه هاي سيد جمال الدين در افغانستان مطرح كرد.
در واقع ضديت با انگليس باعث شد كه انگليسي ها حبيب الله خان را تحت فشار گرفته و در نهايت حبيب الله خان دستور توقف انتشار سراج الاخبار را صادر كرد و انتشارنشريه بعد از هشت سال فعاليت ممنوع اعلام شد.
هر چند سراج الاخبار توقيف شد لكن اين نشريه به يكي از مراكز ترويج مشروطه خواهي در افغانستان تبديل شده بود و در شكل گيري جنبش مشروطيت دوم و استرداد استقلال افغانستان از انگلستان تاثيري به سزا و غير قابل انكاري داشت.
امير حبيب الله خان در سال 1919 ميلادي در جلال آباد به قتل رسيد و فرزند سومش امان الله خان پس از مدتي به قدرت رسيد. امان الله خان از جمله‌ي معدود درباريان مشروطه خواه به شمار مي رفت كه در سايه‌ي ارتباط با اشخاصي مانند طرزي و ديگر مشروطه خواهان به مشروطه خواهي و تجددگرايي متمايل شده بود.
روي كار آمدن امان الله در تاريخ تجدد و اصلاح طلبي افغانستان يك نقطه‌ي عطف به شمار مي رود و روزنامه نگاري در افغانستان در اين دوره بيش از پيش مورد توجه قرار گرفت. كساني مانند محمود طرزي در حكومت اماني تقرب يافتند و طرزي چند سال به عنوان وزير خارجه‌ي افغانستان مشغول به خدمت بود.
تلاش هاي محمود طرزي نتايج بسياري را در پي داشت و بعد از سراج الاخبار نشريات جديدي به وجود آمدند كه از جمله‌ي آن ها مي توان به ارشاد النسوان ( اولين مجله‌ي زنان افغانستان در دوران معاصر) اشاره كرد. نشريه اي كه زير نظر ملكه ثريا همسر امان الله خان منتشر مي شد و مسئوليت آن را اسماء رسميه همسر محمود طرزي و سردبيري آن را روح افزاء ( دخترمحمد زمان خان خازن الملك ) بر عهده داشتند. محتواي اين نشريه را مطالبي در مورد اخبار زنان، هنرهاي خانه داري،‌ آشپزي، خياطي،آداب معاشرت براي زنان و... تشكيل مي دادند و در واقع اولين رسانه‌ي مخصوص زنان در تاريخ افغانستان به شمار مي رود.
از ديگر نشريات دوران امان الله خان مي توان به:
1- سراج الاطفال ( اولين نشريه‌ي كودكان افغانستان) كه به طور ضميمه در كنار سراج الاخبار منتشر مي شد.
2- امان افغان ( با مسئوليت عبدالهادي داوودي)
3- ستاره‌ي افغان ( با مديريت مير غلام محمد غبار مورخ معروف)
4- پشتون ژغ ( نشريه اي به زبان پشتو با مديريت فيض محمد ناصري)
5- انيس ( با مديريت مرحوم محي الدين انيس در سال 1306 شمسي )
6- اردو( نشريه‌ي مسائل نظامي با مديريت عبدالطيف خان غند مشر)
7- اتحاد بغلان (به سال 1301 در بغلان و به دوزبان فارسي و پشتو منتشر مي شد)
8- بدر (به سال1299 شمسي در مزار شريف به دو زبان فارسي و پشتو منتشر مي شد)

غیر از نشريات فوق كه در كابل منتشر مي شدند نشرياتي ديگري نيز بودند كه در ديگر ولايات منتشر مي شدند كه از جمله‌ي آن ها مي توان به اتفاق اسلام با مديريت مرحوم صلاح الدين سلجوقي كه در هرات منتشر مي شد و يا نشريات ديگري مانند اتحاد مشرقي كه برهان الدين خشككي آن را در ننگرهار منشتر مي كرد و يا طلوع افغان كه در قندهار توسط عبدالعزيز خان و پوهاند عبدالحي حبيبي منتشر مي شد.
در دوران امان الله خان نخستين نظام نامه‌ي مطبوعات افغانستان به وجود آمد و در قانون اساسي بندهايي نيز به مسئله‌ي مطبوعات اختصاص يافت كه از جمله‌ي آن ها مي توان به بند يازدهم قانون اساسي اشاره كرد كه اين بند حق انتشار نشريه را در افغانستان به دولت افغانستان و اتباع آن محدود مي كند و به دولت افغانستان اين اجازه را مي دهد كه نشريات خارجي كه به افغانستان وارد مي شوند را تنظيم و يا سانسور نمايد.
از ديگر اقدامات امان الله خان در راستاي سامان دهي اوضاع مطبوعات كشور را مي توان در تاسيس رياست مستقل مطبوعات مشاهده كرد كه رياست آن را صلاح الدين سلجوقي بر عهده داشت كه اين رياست بعدها در سال 1343 شمسي در دوران محمد ظاهر شاه به وزارت مطبوعات تبديل شد. در همين سال قانون مطبوعات افغانستان به تصويب مجلس شوراي ملي افغانستان رسيد.
در سال 1346 كه كابينه‌ي جديد در سلطنت محمد ظاهر شاه تشكيل شد، فضاي بازتري براي مطبوعات كشور به وجود آمد كه به افزايش تعداد و تيراژ مطبوعات در كشور منجر شد و دراين برهه نشريات جديدي مانند هيواد (1338 شمسي به زبان پشتون، کابل تایمز (1341 شمسی به زبان انگلیسی ) و...به عنوان نشریات معتبری که تاکنون مشغول به فعالیت هستند ، متعلق به همین دوره می باشند.
از اين سال به بعد تا سالي كه كشور توسط نيروهاي چپ گراي وابسته به شوروي قبضه شد تحول به خصوص ديگري در عرصه‌ي مطبوعات روي نداد و درسال 1357 كه كودتاي هفت ثور در كابل رخ داد نظام مطبوعاتي كشور هم به شدت تغيير پيدا كرد و بسياري از نشريات توقيف شدند وتنها نشرياتي اجازه‌ي انتشار در كشور را يافتند كه فقط و فقط انديشه ها و آرمان هاي حزب دموكراتيك خلق را منعكس مي كردند.
از مهم ترين نشرياتي كه در اين دوره در كشور منتشر مي شد مي توان به نشريات ذيل اشاره كرد:
دثور انقلاب ، پيام ، حقيقت سرباز ، حقيقت انقلاب ، و...
البته دوران رياست دكتر نجيب الله را بايد از ديگر دوره هاي تسلط چپ گرايان در افغانستان مستثني كرد، چرا كه در اين دوره بر اثر اتخاذ سياست هاي تنش زدايانه تا حد زيادي قوانين حاكم بر مطبوعات نيز در كشور تغيير كرد. از جمله مهم ترين نشريات دوران دكتر نجيب الله عبارت بودند از:
1- اخبار هفته ( با مديريت ظاهر طنين )
2- سباوون ( با مديريت ظاهر طنين)
3- شوخك ( مجله‌ي طنز و با مديريت مرحوم عبدالعزيز مختار معروف به ماما شوخك)
4- آزادي ( با مديريت غلام سخي غيرت) و...
البته اين دوران از يك سو براي افغانستان از منظر تاريخ مطبوعاتي دوران ارزشمندي به شمار مي رود چرا كه در اين سال ها تا سال پيروزي مجاهدين ، گروه هاي جهادي با انتشار صد ها نشريه‌ با تيراژهاي كم وزياد تجربيات جديدي را براي آينده‌ي روزنامه نگاري در افغانستان به وجود آوردند كه در نوع خود مي تواند براي شناخت تحولات افغانستان آن دوران ارزشمند باشد.
با پيروزي مجاهدين در كابل روزنامه و روزنامه نگاري تا حد زيادي از رونق سابق افتاد ولي با تمام اين ها چند روزنامه به نام هاي كابل، بالاحصار، صبح اميد، شهر و ... نيز به طور مداوم منتشر مي شدند.( البته انتشار نشريات جهادي و احزاب جهادي مختلف در اين دوره كماكان ادامه داشت)
با آغاز جنگ هاي داخلي در افغانستان روزنامه و روزنامه نگاري در افغانستان افول كرد و متعاقبا بسياري از نويسندگان و اصحاب قلم از كشور خارج شده وتعدادزیادی از تشكل هاي مطبوعاتي فعال در كشور نيز منحل شدند و بسياري از دستاوردهاي تاريخ روزنامه نگاري در كشور عملا از ميان رفتند.
با تسلط طالبان در افغانستان رسانه هاي افغانستان دچار يك ركود بي سابقه شدند. رسانه هايي مانند تلويزيون كه به طور كامل مورد بي توجهي قرار گرفتند و تنها يك راديو در افغانستان برنامه پخش مي كرد كه اصطلا حا صداي شريعت ناميده مي شد كه فقط چند ساعت برنامه بيشتر در روز نداشت و مهم ترين تريبون تبليغاتي طالبان به شمار مي رفت. نشريه‌ي رسمي طالبان شريعت نام داشت كه به صورت هفته نامه در كشور منتشر مي شد و در مناطق تحت نفوذ طالبان توزيع مي گردید.
برخي ديگر از نشريات قديمي كابل نيز در كابل به فعاليت خود ادامه مي دادند لكن به طور كلي مواضع و ديدگاه امارت اسلامي افغانستان را منعكس مي كردند. از جمله‌ي اين نشريات مي توان به نشريات هيواد و انيس در كابل و اتفاق اسلام در هرات اشاره كرد.
اما در سال هاي اخيربعد از فروپاشي طالبان مهم ترين دوران روزنامه نگاري افغانستان در تاريخ معاصر كشور به وجود آمده است كه درسايه‌ي استقرار يك حكومت مركزي و يك نظام سياسي شبه دموكراتيك در افغانستان شاهد ظهور ده ها جريان مطبوعاتي با گرايش هاي مختلف در سراسر كشور هستيم. سواي از شبكه هاي تلويزيوني كه از ناحيه‌ي دولت حمايت مي شوند در حدود پانزده شبكه‌ي تلويزيوني خصوصي و كابلي نيز در مناطق مختلف كشور فعال شده اند كه ظهور برخي از آن ها در تاريخ رسانه اي كشور منحصر به فرد ارزيابي مي شوند. غیر از اين شبكه هاي راديويي و تلويزيوني ده ها نشريه‌ي مطبوعاتي در قالب روزنامه، هفته نامه،‌ ماه نامه و فصل نامه و گاهنامه و... منتشر مي شوند كه از زمان سقوط طالبان به بعد همچنان رو به افزايش است.
هم اكنون روزنامه هايي مانند انيس، هيواد، اصلاح ، كابل تايمز،اتفاق اسلام و... با بودجه‌ي دولتي منتشر مي شوند و روزنامه هاي ديگري مانند آرمان ملي، ويسا، راه نجات، اراده، چراغ و... به با بودجه‌ي غير دولتي منتشر مي شوند.وچندین هفته نامه معتبر دیگر ازجمله هفته نامه انصاف ، هفته نامه پیام مجاهد ، هفته نامه مشارکت ملی ، هفته نامه کابل و... به طور غیر دولتی ازسوی جریان های مستقل مطبوعاتی پیش برده می شوند وهمچنان خبرگزاری باختر ازسوی دولت و خبرگزاریهای صدای افغان و پژواک که از مطرح ترین رسانه های غیرچاپی خصوصی هستند درافغانستان مشغول فعالیت می باشند.